|
شعرها
|
||
|
پیوست ها را با jabb بخوانید |
برگشتم به آغوشت
مثل زندانی فراموش شده که حکم عفوش آمده
میله ها راه های میان بری هستند
برای نرسیدن
- توقف ممنوع!
آزادی مخاطب وسیعی دارد
چهار دیوار بنا کردند
که به میله ها بیاید
مثل دیوار چین که برسد به ستون های مسجد شیخ لطف الله
لباس زندان بر تنم گریه می کند
خط های روی صورتم کار من نبوده و نیست
هر خطی که روی دیوار کشیده شده کار من بوده و هست
یک روز این نقاشی دیواری به چشم می آید
مثل آوارگان ویتنامی
زیر دست و پای سربازان آمریکایی
از چشمت افتادم
دست هایی که یقه ی میله را چسبیده
روزی دور کمرت حلقه خواهد زد
تا در کلوپ شبانه ای
در سواحل مدیترانه
تانگو برقصاند تو را
لبی که می لرزد
تا قطره ای اشک
بیفتد از چشمانم
جلوی زانوی بغل کرده ام
روزی گردنت را در می نوردد
تا خون تازه جریان یابد توی رگهات
این حلقه های دود سیگارم
یقه ام را می چسبد و چهارپایه را می کشد...
برگردم به آغوشت
با دندان بر گردنم به آغوشت
الکتریسیته جریان دارد
در تمام صندلی ها که می نشینم
با چشمان بسته مقابل دیوار
می ایستم و گلوله جای من
نقش دیوار را کامل می کند
این جاده نرم تر از این حرف هاست
چین به ایران می رسد
با پارچه ای که حس می کنمش توی آغوشت...

ماتادور من ! *
چقدر گاو بودم
میدان مسابقه دست توست
به هم ریختی تخت دونفره ات را
تا گورم را گم کنم از زندگی ت
هنوز این نیزه مانده یادگاری در پشتم
تنم توی چمدان جا نمی شود
فرستاده ام کسی را
که جمع کند تنم را از تخت خواب تو...
این پارچه ی سفید
مدت هاست که علامت صلح نیست
مثل این میز که دو نفره به نظر نمی آید
می نشینی پُشت آن
عوض می شوی به تنهایی
از چشم هایت شروع کن
بگذارش روی میز
تا من برای هیشه قایم شوم
لنز بهترین دوربین های جهان
نمی توانند
"من و تو را"
( با خوشبختی )
زندانی کنند توی آلبوم
یا مرا به تنهایی پیدا کنند
برای سگان شکاری
طعمه ای که به جای پَر،
شاخ درآورد از این همه دروغ های زیبا
دماغت توی اطاق عمل جا ماند
که دست از پا درازتر
برمی گردم به تنهایی خودم
انگشتم را توی سیرک جا گذاشتم
وقتی از حلقه ای رد شد
تخت دونفره ات بیشتر دموکراسی سَرَش می شود
من ماندم و چند نامزد دیگر
ولی مطمئن هستم
دیگر قطره ای خون
علامت صلح پیشینیانمان را
به هم نمی ریزد
و باقی گاوها به صف ایستاده اند
تا به چراغ قرمز تو پافشاری کنند
که مثل علفهای زیر پایم سبز شود
آخرین پرده پیراهن خونی من است
با پول بلیط ها
برای خودت
گاوی تازه
دست و پا کن
* ماتادور: گاوبازهای اسپانیولی زبان، جهان هستند که برای شادباش دیگران گاوبازی می کنند.
مي خواستم شانه هايت را ببوسم
تا دو مار خوش خط و خال
سر دربياورد از جاي لب هام.
بايد مغز سر همه پسراني كه عاشقت هستند را بخورند.
موهاي رنگ كرده زير روسري آبي!
آسمان زير سر داري؟!
خطوط ممتد پيشاني ات،
خط سرنوشت با من نبودنت بوده و هست
كه روي دستت راه مي رود
دو خط موازي كه به هم نمي رسند
در تقاطع پيشاني و ابرو،
انعكاس كدام تولّد پا به ماه در ذهني
كه اينچنين پريشان و درهمي بانو؟!
گذر اسطوره از تاريخ
باوركردني تر از اين سان گذشتن از من بود
مثل آغاز گريه ي كودك
در انتظار يك تلنگر براي شكستن
مثل شكست خورده ترين جنگم
كه تحميل شده به اين همه درخت
در جنگل
از دستان چوبي تبر
از اين همه اشك آب دريا را بالا مي آورد
كه هر ساحلي را نبلعد
اين همه ساحل چيز دندان گيري نيست
كه گلوگير دريا باشد
بايد لابه لاي اين حرف ها نفس بيايد و برود
دل در گرو كدام دل بستي كه مغز سرش را ماران نخورده اند؟!
چي زير سر داري
كه خواب خوش را از تو گرفته؟!
........................................................................................................................................
شعر دوم
تو نمی فهمی زندان گوانتانامو یعنی چه
وقتی به همین راحتی چشمانت را می بندی.
57 قطره اشک ریختم،
آب از آب هم تکان نخورد
ما از این بهمن جان سالم به در می بریم؟!
باید برگردی
با همین دانه دانه چشم که گذاشتم سَرِ راه
مثل تسبیح مادرم که مرا به کودکی ام برگرداند
چیزی نمانده که چشم بردارم
تو سر از گوانتانامو در نمی آوری
باید دریا کوتاه بیاید
تا به سَرِ زانوانت برسد
دستم به دامنت
غرق که می شوی برمی گردی آسمان
مردن نوعی تبخیر است
موج که بَرَم می دارد
با خودش می برد
دستم را بگیر
که لایِ چین های مزرعه ی گندم و برنج پدربزرگ
باد می وزد
دامنت پیش کش کدام آبادی؟
دستم را برداشتم از کدام مین؟
پایم را بریده بودند از این سرزمین
خشکسالی قصّه نیست
این همه قطره تو را از رو نبرد
از چشم هایم گذشتم
دیگر کاری از دستم بر نمی آید
فقط باید دعا کنی
که دیگر هیچ تفنگی به آسمان نمی زند
تا مرغابی بیفتد سَرِ سفره ی مادربزرگ
هیچ روباهی به روستا
که خواب مرغ ها به هم بریزد
هیچ گرگی به گلّه
پس هیچ کس دروغ نمی گوید
چه برسد به میله هایی
که دارد موهای سفیدم را می شمارد
یادت نیست
باد آسیاب را نمی چرخاند
این تقدیر است
تقدیر من آرزوهایم نیست
فقط داریم رونویسی می کنیم
خدا دارد دیکته می گوید
ما پشتِ سَرِ هم 20 می گیریم
تا پلک بزنی برگشتم
به همان زندان گوانتانامو که نمی دانی یعنی چه؟!
فعلن حوصله ی خودم را ندارم نه این که شعری ندارم باور کنید نزدیک به دوازده شعر جدید دارم ولی کو گوش شنوا...
|
|