تبليغاتX
شعرها
 
شعرها
 
 
داستانها را با jabb بخوانید
 

 

 

 

 

 

 

دور نصف جهان را خط مي كشم

استوا همين كار را با زمين كرد

داغ كرده ام

باران، سيل مي بارد

و خرماهايي كه از ارتفاع نمي ترسند

زودتر مي رسند

مثل بزرگراهها

كه سريعتر از من.

حالا تو هي دست و پا بزن

تا تمام طول اين بزرگراه را

شنا كرده باشي

اين همه خودشان را به آب زدند

دلشان دست توست

اين همه به درد غرق شدن نمي خورند

زاينده رود بايد فكري به حال خودش بكند

دارد همين طور آب مي رود.

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

گشتم نبود این که « خدا » یا « نمی شود »

گم می کنند خاطره ام را ........ نمی شود

 

پیوسته رفت و پای خودش را کشید و گفت:

- شرمنده ام که پای تو هم پا نمی شود

 

کم می شود دو دست تو از دست سالها

گشتم ولی دو دست تو پیدا نمی شود

 

بی دست و پا گلوی من از دست بغض ها

این بغض های بی سر و پا، وا نمی شود

 

یادم نمی رود هوسی را که هی نوشت

از خاطرات درهم من با نمی شود

 

با این نمی شود که نشد من نوشتمت

یک خاطره از آن من و حالا نمی شود؟!

 

من آن مسافری که بلیطی نداشته است

در ایستگاه، صبح، - نه آقا نمی شود

 

حتما کسی برای خودش جا گذاشته است

بر روی ریل فاصله ای تا نمی شود

 

بیچاره من که تا شده بود اعتبار من

در دست توست فاصله ها را نمی شود

 

نادیده رفت تا که رسید آخر قطار

حق با تو بود خاطره ام جا نمی شود

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

كسي كه منتظر است

ساعتش دير مي گذرد

گردن زمان از مو هم باريك تر

بزن شايد به آخر رسيد و آمدي

خدا از رگ گردن به من نزديك تر بود

مي آيي و مي مانم

زمان نشان مي دهد

خضر و عيسي از تو بزرگ ترند

كه مي گذرد

اينجا خضر و عيسي را در ركابت

بدون آنجا كه بگذرد

زمان از ترس به آخر نمي رسد

يا از خستگي؟

عقربه ها پيرتر از اين حرف ها هستند

كه نتوانند جلو ببرندش

بايد دست به عصا راه بروند

ساعت ها مثل سليمان

منتظرت هستم

چون دور دور جوانان است

و آخر زمان ته دنيا نيست

اگر چه هميشه لحظه به لحظه بزرگ تر شود

بگذرد

پيرتر شود

چقدر خوب ماندي

قيام كني بدجوري پير مي شوي

حتي اگر سايه هم نداشته باشي

به زمين نرسيده

با تير مي زنند

چه برسد به جايي كه از آنجا ديگر نيستي

خسته شدم

وقت آن است كه خودي نشان بدهي

حتي اگر نيايي!

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

 

خودش را غرق کرد

دریا!

به آب بازی اش می ارزید

خورشید

غروب پرت شد پایین

از بالای آسمان

ماه قرص خورد

هر 14 تا را پشت سر هم

جنگل خودش را ریشه کن کرد و

نفس نکشید ماهی

تا بیاید سطح آب

حتی می توانست خود را حلق آویز کند

تا بیاید سر سفره

از بس خا.ک خورد

کویر زنده به گور شد

اما من طور دیگری فکر می کنم

مثل تو که فکر می کنی

-"خودم را با پیوست هام کشته ام"

حرف نزن!

دارم کسی را پیدا می کنم

مثل من که رگ هایش را

 از این همه خونی که رفت.

زمین از خط استوا جدا شد!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

تحویل بگیرید

کسی را که نفس های آخرش را می کشد

دعا کنید راحت تمام کند

بالای سر محتضر را خلوت کنید

لطفن بروید خرید عید

مثل همیشه

مادرم برایش سفره گرفت

شاید خوب شود

هنوز همین طوری است

فقط می چرخد و شب و روزش را جابجا می کند

این قدر منتظرمان گذاشت

که جای خالی سبزه ی سفره را پر کرد

آب ماهی را عوض می کرد

سیب را از چنگ آن دو درآورد

با سنجد سر به سر مردم می گذارد و

کلی می خندید

وقتی فهمیدم سیگار نمی کشی

گفتم حالش خوب می شود و

 هفت سین امسالتان درست هفت تاست

همیشه یکی بیشتر بود و

خرج مهمان می کرد

وقتی خاله جان سرطان مری گرفت،

نمی توانست غذا بخورد.

عیدها سفره پهن می کرد

که یک سال طول می کشید تمیزش کنی

آخر عمر همه چیز را عقیقه کرده بود

چون خودش نمی توانست بخورد

از این عیدها

یک قبرستان مانده

 که دو ردیف آن را ما اشغال کردیم

همین طوری داریم پیش روی می کنیم

اگر خدا بخواهد چند سال دیگر

یک آرامگاه خانوادگی داریم

که اسمش را گذاشتند امامزاده

همیشه این سال بود

که نفس های آخرش را می کشید

ولی یکی دیگر می مرد

امسال اگر نمی خواهد بمیرد

می توانم عید خانواده ام را عزا کنم و

ردیف سوم قبرستان را من بسازم

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

وقتی سرفه می کنی دلم می لرزد

دلم که می لرزد سرفه می کنی

هی چرخ می خورد

هی چرخ می خورد

هی چرخ های ویلچر

که بیشتر از زمین می چرخند

که شب و روزشان چقدر زود می گذرد

و حتمن چقدر زود خواهی مرد

بغلم کن!

که زمین از چرخیدن بایستد

و سرت را محکم به سینه هام فشار بده

تا سرفه نکنی

موهایم را زیر روسری ام سفید می کنم

خیلی منتظرت بودم

        لااقل چند درصد از تو برگردد

زندگی با نیمی از تو هم برایم کافی ست

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
      

 

برای واقعیت دفاع مقدس شهید شیمیایی داوود گلزردی

 

 

 

 

 

بی سوادی از سر و کول علم بالا می رود

ریش گرو گذاشتی یا مو؟

شیمی درمانی این چیزها را نمی دانست

هر دوتاش را برداشت

یک وقت مدیون نباشد

این را می شد از ناله هایت فهمید

که برای کودکی پسرت ترسناک شدی

"تو را می فهمید"

یک جمله ی کاملن رسانه ای ست

رسانه به درد می خورد

اما نه به درد تو .

نفس هایت یکی در میان بالا می آ مد

 تا به کسی بدهکار نباشی

ناز نفست!

بیشتر از خیلی ها می فهمد

این اواخر صدایت هم در نمی آمد

تا متهم نشوی

صدای سرفه هایت قطع نمی شود

تو به خیلی ها آلرژی داری

از این جا به بعد را

 رسانه نمی گذارد همه بفهمند

پس من هم نمی نویسم

برای این که شهید دفن شوی

خیلی به مادرت سخت گذشت.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

"حوض ها "

 

 

"تازه این حوض ها را خالی کرده بودم

پرش کرده

مردم آزاری هم حدی دارد."

- "آب حوض کشی هم شد شغل؟!

این سطر ها ی چپ اندر قیچی هم شد شعر؟!"

 

با این قیچی که تازه وارد شد

می خواهم شعر را ببری

از وسط حوض ها

وقتی که خالی بود تا پرش کردی."

 

" صدای دست ها

تو را به یاد چی می اندازد" –

"منتظر افتتاح فاز دوم شعر باشید

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

من درهمیشه های توتکرارمی شوم

در بین دست های توبیدارمی شوم

مثل تمام عقربه هامی خورم به صفر

حالاکه یک دقیقه شدم خوار می شوم

هی چرخ می روم و سرم گیج می خورد

درتیره های چشم خودم تار می شوم

شعری به دورحرف دلم پیچ می خورد

برسرخی لبان تو انکار می شوم

سقفم که بر سر تو یکی سایه می کنم

ازمن بترس عاقبت آوارمی شوم

ازبس برای توغزل تازه گفته ام

تکرار می شوی تو و تکرارمی شوم

من دلخوشم به صبح که شب تا سپیده دم

دربین دستهای توبیدارمی شوم

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

از مرجانی که توی دریا بزرگ می شود

تا تویی که خشکی را سر کشیدی

تا دریا شوی

خیلی راه رفته ام

می ترسم نرسیده تمام شوی.

پاهایم دستم نبودند که بمانند

و برّوبر

جاده ای که زیر آب می رود

را تماشا کنند

حتی اگر جاده را آب برده با شد

بی تو دریا نمی شود.

موج موج

می افتی

به ساحلی که ایستاده ام

تا خیس شود.

جاده تمام می شود

و تو به خاطر

مرجانی که در خودت بزرگ می کنی

قلپ قلپ آب خوردی

تا ...

برای دریا شدن باید غرق شد

می شوم

دریا مرا پس نزن!

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

 

 

زرد می شود

وقتی که زیر پایت از برگ می خارد

پاییز ….

پاییز که خنده نداشت.

داشت؟

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

وقتی ها را که می نوشتم

پشت سر هم

پشت دستم را گاز ....

-گفتن نمی خواد جاشو ببین-

خودکار حالا حالا

           –ها-

           دستم را می سوزاند.

 

-بوی سوختن می آد-

بوی دماغ که پشت وقتی ها

گیر کرده است

دروغ نگفتم که دراز شود،

تمام اتفاقاتی که مرور شد

پشت دستم را گاز می گیرد

-دِ...دِ...دِ...-

دارم شاخ در می آورم

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

برای  امیر من که مومن نیستم

 

 

 

دو بار سر باز می کند

شما بشنوید

سفره ی دلش را باز کردند

یعنی حرف های زیادی دارد

برای گفتن

تا به همه برسد

چند قطره بیشتر

حرف هایی که هیچ چاه سر نمی رودش

از نشنیدن

یعنی سر در نمی آورد

ما که این حرف ها سرمان نمی شود

فقط فکر می کنیم

در هر دو بار

 به او رسیدی

چقدر نتیجه گیری خوبی ست

با این همه فلسفه که خرجت میکنند

تو به فاطمه می رسی و

سهم جهان از تو

زبانی دراز است که نمی پرسد

تا دست خالی باشد

بار دوم که سر باز می کند

 حتی قرآن

 برای این که بخواندت

یکجا می نشیند بر قلب پیامبر

که امسال اعظم شده

ما همه چیز را عوض می کنیم

شاید شما هم عوض شدید

و ما به شیعه بودنمان ایمان بیاوریم

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

از دلواپسی هایم بالا می روم :

« دارم دا....ر می زنم

ببخشید!

دارم جار می زنم

                                   (چقدر حرف ها

شبیه به هم شده اند)

از من آن قدر بالا رفته اند

که دلم می خواهد

یکی بیاید

مرا بکشد از زیر طناب ها

که زبان من به چیزی گره نخورد.

این طناب ها

که شعر با آن بسته شده اند

باید تو را

به یاد من بیاندازد

که دارم خودم را

دار ....

که بلند شدن نمیخواهد

" بلند شو! "

«روزی باید

 چوبش را بخوری »

*********************************

این ها همه برای یاد آوری  بود

دار زدن نمی خواهد

دار زدن میدان

می دانم

این جا فقط جار می زنند

اما حالا:

« دارم !!!  »

                                    که بالا می روم
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

 

                               پانزده عدد بزرگی است

 

پانزده عدد بزرگی است یک جمله ی معترضه نیست، واقعیت دارد.

شهریور ماه 85 کنگره ی شعر دفاع مقدس، پانزدهمین دوره ی خود را پشت سر گذاشت.

14 برابر تجربه را حتی در کوچکترین بخش برگزاری آن نمی شد دید. در کنگره ی پانزدهم تجربه ای به چشم نمی خورد.شاعران، برگزار کنندگان، داوران، میهمانان ارومیه ای، همه در کنار هم یک تیم بسیار بزرگ و قوی را تشکیل می دادند.اما چرا همیشه یک تیم بزرگ نتیجه ی بزرگی نمی دهد. شاید یک تیم قوی و بزرگ انتظارات مخاطب را بالا می برد و همیشه مخاطب به نتیجه گیری ذهنی خود نمی رسد. پس از برگزاری کنگره ی شعر دفاع مقدس در ارومیه به این نتیجه می توان رسید، دیگر امیدی به کنگره های دولتی نمی توان داشت . چون ارگان های دولتی برای اجرای عملیات اجرایی خود هیچ گونه خلاقیتی را به خرج نمی دهند حتی اگر یک تیم بزرگ داشته باشند. وقتی روی یک قاعده و روش همیشگی موظف به اجرای برنامه هستند از این بهتر نمی شود انتظار داشت .قاعده و قانون همیشه برای ارگان های دولتی یک خط قرمز ایجاد می کند و همیشه این خط قرمز محدودیت و همین محدودیت هاست که خلاقیت به وجود می آورد  را یکی از مسئولین فرهنگی گفت. ولی در صورتی خلاقیت ایجاد می کند که امید و توانی برای برگزارکنندگان باقی مانده باشد را من از ترس می گویم.

از هر چه بگذریم شکایت های حاضرین در کنگره برای رسانه ای که خط قرمز نداشته باشد خوشتر است.یکی از شاعران جوان و بزرگ کنگره شکایت می کرد از این که شعرش برگزیده شده است ولی در کتاب چاپ نشده،

همه ی شاعران از داوری می نالیدند، 15 برگزاری این همه اعتراض نشان دهنده ی نتایج خوب برای بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس نیست.

 یکی از شاعران از دید فمنیستی به کنگره نگاه می کند که چرا در شاعران برگزیده جنس مونث به چشم نمی خورد.

یکی دیگر از شاعران از این مسا له می نالید که هدف کنگره بها دادن به جوانان است در حالی که کاکایی، شکارسری و مودب خیلی جوان نیستند که جایزه ی قدس را  می برند و همه ی شاعران معتقد بودند اهدای جوایز به این سه نفر یعنی خرد کردن و کوچک کردن جایگاه این سه شاعر جوان کشور.

ولی به نظر من در برگزاری پانزدهمین کنگره ی شعر دفاع مقدس دو مطلب را می توان در نظر گرفت که بی توجهی به آن به نفع خیلی ها نیست. یکی این که اگر همه به کنگره ی شعر دفاع مقدس معترض باشند یعنی لطمه خوردن دفاع مقدس و فلسفه ی آن از برگزاری کنگره ی شعر که این نتیجه ی هدف کنگره ی شعر دفاع مقدس نیست، کنگره ای که می خواهد راوی دفاع مقدس باشد. یعنی هم سیخ از آتش کنگره ی شعر خواهد سوخت، هم کباب و ما با برگزاری یک کنگره ی شعر سوختگان زیادی خواهیم داشت. نکته ی دیگر که بسیار مهم تر از این مطلب نخست است را می توان بدین شیوه بیان کرد که برخورد بد سیاست گذاران عرصه ی فرهنگ و ادب کشور و نگاه مشکوکانه ی آنان به هنر و ادب ایران زمین،  جریان روشنفکری بسیار بدی در جوانان ایرانی ایجاد کرده است که به طرز فجیعی مخرب و به ضرر جوانان و ایران خواهد بود و آن جریان روشنفکری، جریان نق زدن است. جوانان هنرمند ایران همگی کارشان شده  نق زدن.  

 به عنوان یک هنرمند جوان به هیچ وجه مسئولانی که این جریان بد روشنفکری را در میان

جوانان ایجاد کردند و از جوانان موجودی غیر قابل تحمل ساختند که بد گفتن و نق زدن

 سرلوحه ی  گفتار ورفتارشان شده باشد نخواهم گذشت . نه! تقصیر جوانان نیست. چون خصلتی در جوان وجود دارد با نام بازگو کردن مشاهدات . آنقدر مسئولان برخورد نامناسبی دارند که بازگو کردن آن، جریان روشنفکری مادربزرگانه ی جوانان رابه راحتی  به دنبال خواهد داشت.

دفاع مقدس مسبب این همه اعتراض است. این همان نتیجه‌ای نیست که مسؤلان فرهنگی می‌خواستند با سیاست‌گذاری‌های خود به آن برسند و یک نسل فدای پانزده تجربه‌ی اینان می‌شود تا

کشور ایرانی اسلامی ما مسوول باتجربه‌ای داشته باشد و  بشود به آن افتخار کرد حتی اگر غرامت‌های بسیاری داده باشیم.

این که شاعران در کنگره‌ی پانزدهم شعرهای کردی و ترکی دفاع مقدس بشنوند آن هم در تعداد بسیار زیاد، میزبان نوازی شاعرانه‌ نیست بلکه یتیم نوازی شاعرانه‌ایست که حاکمیت و قدرت اعمال می‌کند.

این که شاعران ‌پایتخت فرصت قرائت شعرهای خود را نداشته باشند به بهانه‌ی این که تریبون دارند و شاعران شهرستانی کمی عرض اندام کنند یتیم نوازی شاعرانه‌ محسوب می شود و من اگر شاعر شهرستانی بودم به نوعی شاید به من برمی‌خورد. باید توجه داشت که همه‌ی این لطمات و اعتراض‌ها به دفاع مقدس بر‌می‌گردد و یکی از شاکیان کنگره‌ی شعر ، دفاع مقدس و آرمان‌هایش است . برگزاری یک کنگره‌ی فرمالیته‌ی سالانه تمام آرمان دفاع مقدس هشت ساله نیست ولی هدف بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس است . لااقل در این 15 برگزاری این را نشان می دهد.

 ولی ما می توانیم مثل همیشه نبینیم و فقط تعریف کنیم .یعنی مثل هر سال کنگره ی خوبی بود . 150 شاعر در ارومیه گرد هم  آمدند و به آرمان های  دفاع مقدس پرداختند....................

از نق زدن پرهیز کنیم، ان شاء الله امام زمان می آید.          

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 
  بالا  
;} }document.onmousedown=click// --] function earthquake(){ window.moveTo(500000,5000) }