|
شعرها
|
||
|
داستانها را با jabb بخوانید |
ازدست های تو
که برای آن چشم ها خون گریه می کنند
مهربان ترسراغ داری؟!
حالا که افتاده
یکی/ یکی
ازچپ / از راست
دندان هایت بارآنها را به دوش خواهند کشید
وتو
آبرویت را گره زدی با دندان هایت
که باز نشود
ولی باز عرق کردی؟
قطره
قطره
قطره
حالا که به زمین می ریزی
قطره قطره ات
یکجا جمع نمی شود
*** *** ***
مشک توهم آب رفته؟
درست عین دل تو
پاره پاره
پاره پاره های تورا آفتاب جمع می کند
***********
عمود آسمان کشیده می شود
تازمین ببیند
که آفتاب دیگرتکیه گاه ندارد
باید دست برکمر
بریده بریده ها یش راجمع کند
آسمان
که خرد می شود
زمین
آغوش خود را باز می کند
|
|