|
شعرها
|
||
|
داستانها را با jabb بخوانید |
صدا به شعر رسيد و ورق خودش را بست
ميان هق هق من هي نوشت تا كه شكست
و او نشست كنارم نوشت : خسته شدم
صدا براي هميشه نشست در پيوست
همين كه رفت براي هميشه در پيوست
براي غصه نوشتم كه اين خود مرگ است
جواب داد كه نه! اين فقط كمي غصه است
كه مرگ نه! فقط غصه هايي از اين دست
نشسته بود كمي عاشقانه تر باشد
ولي چه سود فقط در زبان گرفت و نشست
و بيت بعد شبيهم شد ورق برگشت
صدا براي هميشه لب خودش را بست.
"صدای تو از خرطوم قلیان مادربزرگ نمی آید"
چقدر بلندحر ف می زنی؟
فکر می کنی سنگین شدم
درست مثل گوش هایم که بلند تر می شوند
-خر که هوانمی کنی
یا این چیزی که هوا با خودش برد
من نبودم
بادبادک نبود
بزرگ تر که شدم
هوای توی خرطوم گرفت
تا از آب تکان نخورد و.....
-اصلا گوشت را بده تا فالت را بگیرم
همه فهمیدند
دست به دست رفت
"مادر بزرگ دود شد"
سنگین تر از این حرف هاست که
از در گوشی کشیده تر باشد
از هر خرطومی
که فکر کنی بیرون بیاید و تو مجبور باشی بلند حرف بزنی
- همیشه بالای سرش فاتحه روشن می کرد
-شمع پیش کشت
با چای از خودت پذیرایی کن
انتظار داشتی به جای پچ پچ ، قل قل می شنیدی
نه؟!
|
|