|
شعرها
|
||
|
داستانها را با jabb بخوانید |
نشسته بود به جایم "خبر" در آغوشت
ندیده بود به جز دردسر در آغوشت
"خبر" نداشت دو دست تو را که بسته شدند
به دور گردن یک شعله ور در آغوشت
نه شعله ور شده ای که درست شکل خودم
نشسته بود فقط تا سحر در آغوشت
سحر که شد بدنش روی تخت سوخته بود
ببین که سوخته هر خشک و تر در آغوشت
تمام شهر به پایت نشسته اند اینجا
تمام شهر شده مختصر در آغوشت
"خبر" دهان به دهان پخش شد که آخر سر
نوشته بود کسی با تبر در آغوشت
چرا دوباره به جنگل کشیده شد دفتر
که خط به خط غزل بی اثر در آغوشت
به جای آن که در آغوش من بهار شوی
نشسته است دو پاییز سر در آغوشت
از مرجانی که توی دریا بزرگ می شود
تا تویی که خشکی را سر کشیدی
تا دریا شوی
خیلی تند راه رفته ام
می ترسم نرسیده تمام شوی.
پاهایم دستم نبودند که بمانند
و برّوبر
جاده ای که زیر آب می رود
را تماشا کنند
حتی اگر جاده را آب برده با شد
بی تو دریا نمی شود.
موج موج
می افتی
به ساحلی که ایستاده ام
تا خیس شود.
جاده تمام می شود
و تو به خاطر
مرجانی که در خودت بزرگ می کنی
قلپ قلپ آب خوردی
تا ....
برای دریا شدن باید غرق شد
می شوم
دریا مرا پس نزن!
|
|