|
شعرها
|
||
|
داستانها را با jabb بخوانید |
كسي كه منتظر است
ساعتش دير مي گذرد
گردن زمان از مو هم باريك تر
بزن شايد به آخر رسيد و آمدي
خدا از رگ گردن به من نزديك تر بود
مي آيي و مي مانم
زمان نشان مي دهد
خضر و عيسي از تو بزرگ ترند
كه مي گذرد
اينجا خضر و عيسي را در ركابت
بدون آنجا كه بگذرد
زمان از ترس به آخر نمي رسد
يا از خستگي؟
عقربه ها پيرتر از اين حرف ها هستند
كه نتوانند جلو ببرندش
بايد دست به عصا راه بروند
ساعت ها مثل سليمان
منتظرت هستم
چون دور دور جوانان است
و آخر زمان ته دنيا نيست
اگر چه هميشه لحظه به لحظه بزرگ تر شود
بگذرد
پيرتر شود
چقدر خوب ماندي
قيام كني بدجوري پير مي شوي
حتي اگر سايه هم نداشته باشي
به زمين نرسيده
با تير مي زنند
چه برسد به جايي كه از آنجا ديگر نيستي
خسته شدم
وقت آن است كه خودي نشان بدهي
حتي اگر نيايي!
|
|