|
شعرها
|
||
|
داستانها را با jabb بخوانید |
خودش را غرق کرد
دریا!
به آب بازی اش می ارزید
خورشید
غروب پرت شد پایین
از بالای آسمان
ماه قرص خورد
هر 14 تا را پشت سر هم
جنگل خودش را ریشه کن کرد و
نفس نکشید ماهی
تا بیاید سطح آب
حتی می توانست خود را حلق آویز کند
تا بیاید سر سفره
از بس خا.ک خورد
کویر زنده به گور شد
اما من طور دیگری فکر می کنم
مثل تو که فکر می کنی
-"خودم را با پیوست هام کشته ام"
حرف نزن!
دارم کسی را پیدا می کنم
مثل من که رگ هایش را
از این همه خونی که رفت.
زمین از خط استوا جدا شد!
|
|