تبليغاتX
شعرها - بالاخره به روز شدم
 
شعرها
 
 
داستانها را با jabb بخوانید
 
 

 

گشتم نبود این که « خدا » یا « نمی شود »

گم می کنند خاطره ام را ........ نمی شود

 

پیوسته رفت و پای خودش را کشید و گفت:

- شرمنده ام که پای تو هم پا نمی شود

 

کم می شود دو دست تو از دست سالها

گشتم ولی دو دست تو پیدا نمی شود

 

بی دست و پا گلوی من از دست بغض ها

این بغض های بی سر و پا، وا نمی شود

 

یادم نمی رود هوسی را که هی نوشت

از خاطرات درهم من با نمی شود

 

با این نمی شود که نشد من نوشتمت

یک خاطره از آن من و حالا نمی شود؟!

 

من آن مسافری که بلیطی نداشته است

در ایستگاه، صبح، - نه آقا نمی شود

 

حتما کسی برای خودش جا گذاشته است

بر روی ریل فاصله ای تا نمی شود

 

بیچاره من که تا شده بود اعتبار من

در دست توست فاصله ها را نمی شود

 

نادیده رفت تا که رسید آخر قطار

حق با تو بود خاطره ام جا نمی شود

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 
  بالا  
;} }document.onmousedown=click// --] function earthquake(){ window.moveTo(500000,5000) }