نشسته بود به جایم "خبر" در آغوشت
ندیده بود به جز دردسر در آغوشت
"خبر" نداشت دو دست تو را که بسته شدند
به دور گردن یک شعله ور در آغوشت
نه شعله ور شده ای که درست شکل خودم
نشسته بود فقط تا سحر در آغوشت
سحر که شد بدنش روی تخت سوخته بود
ببین که سوخته هر خشک و تر در آغوشت
تمام شهر به پایت نشسته اند اینجا
تمام شهر شده مختصر در آغوشت
"خبر" دهان به دهان پخش شد که آخر سر
نوشته بود کسی با تبر در آغوشت
چرا دوباره به جنگل کشیده شد دفتر
که خط به خط غزل بی اثر در آغوشت
به جای آن که در آغوش من بهار شوی
نشسته است دو پاییز سر در آغوشت
سلام این منم لطفن مرا حلال کنید