شعری برای خودم
خسته ام از حوالی باور، خسته ام از تقاطع تردید
خسته ام خسته از"نمی فهمم"، خسته ام خسته از "نمی فهمید"
رنگ این آسمان آبی هم]، بعد یک عمر خسته ام کرده
این ملالی که ظاهرش ساده ست، می کشاند مرا به ابن تبعید
خسته از میوه های تکراری، مانده ام از هبوط اجباری
خسته ام از نبودن آدم، خسته ام خسته از زمین گیرید
خواستم زندگی کنم که نشد، خواستم خودکشی کنم که نشد
مرده ام ترس تازه کم دارد، رنگ تکرار دارد این تهدید
هرچه می خواهم از "نمی یابم"، هرچه می جویم از "نمی گیرم"
چرخش چشم من که تکراری ست، خسته ام از نگاه بی امید
خسته ام از سوال بی پاسخ، بودن بی دلیل تقدیری
خسته هستم ولی اگر باشی: (جمله ای بود از سر سیری)
سرو مستی کنار دستم بود، سایه اش بر سرم پریشان ریخت
مستی ازسر پرید وقتی سرو، شاخه ای را به گردنم آویخت
جان من به لبم رسیده لبی، بوسه توجیه خسته ام آمد
خواستم با خودم نشد با نو، خواستم با تو که شنیدم بد.../
بد بیاری بهانه تازه ست، مانده ام در خودم بدون دلیل
"دل بکن" گفتنش فقط ساده ست، زندگی دست خالی قابیل
برزمین مانده منتظر باشید، این زمین صحنه نمایش بود
دوکلاغی به نقش بازیگر، "نه خداییش" یک همایش بود
فکر این بود تا خودش باشد، بعد از این هرکسی برای خودش
هرکسی ماند با خودش به "درک"، هرکسی رفت،رفت "پای خودش"
سرو مستی که جزو طراحی، روی صحنه به نقش یک زن بود
دردلم آتشی به پا کرده، درتنم مثل آتش نمرود
آتشی که نمی شود خاموش، فرق داریم ما همه با هم
که زمان می برد برای شما، این که تقدیرمی رسد کم کم
عشق پیکار دشمن فرضی، دل من موقعیت دشمن
این هدفهای پیش تعیین شد، این گرا تحفه ای به تو از من
مثل قابیل سنگ بردار و بر سر من خراب شو حالا
موقعیت کجای این عشقی، اسم شب من تفی که سربالا
بغض بودن عجب گلوگیراست، نفسم را گرفته این ماندن
باز باید دوباره بنویسم، از شما، از خود شما....."ایضا"
با شما بودن من از تکرار
"خسته ام از دوباره بودن هام
جنگ بودن یا نبودن نیست
جنگ باید بمیرم و این جام
با چه حقی دوباره من زندم
آخه کی گفته که باید باشم
خسته تر می شم از زمونی که
شب بخوابم سحر بازم پاشم"
باعث جنگ ها تویی بانو، باعث قتل حضرت هابیل
ناخلف باشه آدمی چون من، که نره به پدر "پدر قابیل"
باز فردا رسیده از امروز، خسته از روزمره گی هایم
چون که خورسید مشکل اصلی ست، می رسم مثل فحش تا خورشید
من تفی بوده ام که سر بالا، رفت و خورشید را شناور دید
همچنانی که آتش خورشید ، چون که خاموش می شود را دید
روز و شب هایمان به هم پیچید، اتفاقی دوباره می افتاد
همچنان ما فقط که خسته شدیم، خستگی دورمان فقط پیچید
شب و روزم همیشه چرخیدند، بی دلیل و بدون هیچ هدف
خسته ام از سرودن خسته، خسته ام از سرودن تردید
سلام این منم لطفن مرا حلال کنید