بعد از قرنی

سلام

بعد از قرنی که در برابر قالب های تازه ی ارتباطی مشغول دفاع بودم و در کلاس با اسکای روم قطع شده مواجه دلم برای خیلی قدیم تنگ شد

یادش بخیر اینترنت گازوئیلی که بالا آمدن بلاگفا مصادف می شد به بالا آمدن جانمان ولی بالاخره وبلاگمان را تازه می ساختیم

دیداری تازه تر.....

آمدم دوباره وبلاگم را به تماشا نشستم حال خوبی داشتم گفتم که شما را با حال خوبم شریک کنم

شریک منید و امانتدار شراکتمان خواهیم بود

سپید می نویسم پس هستم

 

 

 

برگشتم به آغوشت

مثل زندانی فراموش شده که حکم عفوش آمده

میله ها راه های میان بری هستند

برای نرسیدن

- توقف ممنوع!

 آزادی مخاطب وسیعی دارد

چهار دیوار بنا کردند

که به میله ها بیاید

مثل دیوار چین که برسد به ستون های مسجد شیخ لطف الله

لباس زندان بر تنم گریه می کند

خط های روی صورتم کار من نبوده و نیست

هر خطی که روی دیوار کشیده شده کار من بوده و هست

یک روز این نقاشی دیواری به چشم می آید

مثل آوارگان ویتنامی

زیر دست و پای سربازان آمریکایی

از چشمت افتادم

دست هایی که یقه ی میله را چسبیده

روزی دور کمرت حلقه خواهد زد

تا در کلوپ شبانه ای

در سواحل مدیترانه

تانگو برقصاند تو را

لبی که می لرزد

تا قطره ای اشک

بیفتد از چشمانم

جلوی زانوی بغل کرده ام

روزی گردنت را در می نوردد

تا خون تازه جریان یابد توی رگهات

این حلقه های دود سیگارم

یقه ام را می چسبد و چهارپایه را می کشد...

برگردم به آغوشت

با دندان بر گردنم به آغوشت

الکتریسیته جریان دارد

در تمام صندلی ها که می نشینم

با چشمان بسته مقابل دیوار

می ایستم و گلوله جای من

نقش دیوار را کامل می کند

این جاده نرم تر از این حرف هاست

چین به ایران می رسد

با پارچه ای که حس می کنمش توی آغوشت...

 

 

 

آموزشگاه آزاد  هنرهای نمایشی سه نقطه


با حضور اساتیدی چون :
دکتر ناصر حسینی مهر
دکتر مسعود دلخواه
دکتر خاکی
دکتر عطاا...کوپال
استاد جلال الدین معیریان
استاد بهرام شاه محمد لو
استاد محمد یعقوبی
استاد مریم سعادت
استاد مسعود احمدی
تینا آبش زاده
آزاده پور مختار
رضا موسوی

ثبت نام تا پایان فروردین ماه 1390
نشانی : تهران / خ جمهوری/ بعد از تقاطع حافظ/ خ سی تیر/ جنب بنیاد سینمایی فارابی / پلاک 67 واحد 1
تلفن تماس : 66714445 / 66712684/ 66705637
وب سایت : http://teatresevvom.com/

دوستش دارم




 

ماتادور من !  *

چقدر گاو بودم

میدان مسابقه دست توست

به هم ریختی تخت دونفره ات را

تا گورم را گم کنم از زندگی ت

هنوز این نیزه مانده یادگاری در پشتم

تنم توی چمدان جا نمی شود

فرستاده ام کسی را

که جمع کند تنم را از تخت خواب تو...

این پارچه ی سفید

مدت هاست که علامت صلح نیست

مثل این میز که دو نفره به نظر نمی آید

می نشینی پُشت آن

عوض می شوی به تنهایی

از چشم هایت شروع کن

بگذارش روی میز

تا من برای هیشه قایم شوم

لنز بهترین دوربین های جهان

نمی توانند

"من و تو را"

( با خوشبختی )

زندانی کنند توی آلبوم

یا مرا به تنهایی پیدا کنند

برای سگان شکاری

طعمه ای که به جای پَر،

شاخ درآورد از این همه دروغ های زیبا

دماغت توی اطاق عمل جا ماند

که دست از پا درازتر

برمی گردم به تنهایی خودم

انگشتم را توی سیرک جا گذاشتم

وقتی از حلقه ای رد شد

تخت دونفره ات بیشتر دموکراسی سَرَش می شود

من ماندم و چند نامزد دیگر

ولی مطمئن هستم

دیگر قطره ای خون

علامت صلح پیشینیانمان را

به هم نمی ریزد

و باقی گاوها به صف ایستاده اند

تا به چراغ قرمز تو پافشاری کنند

که مثل علفهای زیر پایم سبز شود

آخرین پرده پیراهن خونی من است

با پول بلیط ها

برای خودت

گاوی تازه

دست و پا کن

 

 

 

 

* ماتادور: گاوبازهای اسپانیولی زبان، جهان هستند که برای شادباش دیگران گاوبازی می کنند.

 

 

دو شعر




مي خواستم شانه هايت را ببوسم

تا دو مار خوش خط و خال

سر دربياورد از جاي لب  هام.

بايد مغز سر همه پسراني كه عاشقت هستند را بخورند.

موهاي رنگ كرده زير روسري آبي!

آسمان زير سر داري؟!

خطوط ممتد پيشاني ات،

خط سرنوشت با من نبودنت بوده و هست

كه روي دستت راه مي رود

دو خط موازي كه به هم نمي رسند

در تقاطع پيشاني و ابرو،

انعكاس كدام تولّد پا به ماه در ذهني

كه اينچنين پريشان و درهمي بانو؟!

گذر اسطوره از تاريخ

باوركردني تر از اين سان گذشتن از من بود

مثل آغاز گريه ي كودك

در انتظار يك تلنگر براي شكستن

مثل شكست خورده ترين جنگم

كه تحميل شده به اين همه درخت

در جنگل

از دستان چوبي تبر

از اين همه اشك آب دريا را بالا مي آورد

كه هر ساحلي را نبلعد

اين همه ساحل چيز دندان گيري نيست

كه گلوگير دريا باشد

بايد لابه لاي اين حرف ها نفس بيايد و برود

دل در گرو كدام دل بستي كه مغز سرش را ماران نخورده اند؟!

چي زير سر داري

كه خواب خوش را از تو گرفته؟‍!

........................................................................................................................................

شعر دوم




تو نمی فهمی زندان گوانتانامو یعنی چه

وقتی به همین راحتی چشمانت را می بندی.

57 قطره اشک ریختم،

آب از آب هم تکان نخورد

ما از این بهمن جان سالم به در می بریم؟!

باید برگردی

با همین دانه دانه چشم که گذاشتم سَرِ راه

مثل تسبیح مادرم که مرا به کودکی ام برگرداند

چیزی نمانده که چشم بردارم

تو سر از گوانتانامو در نمی آوری

باید دریا کوتاه بیاید

تا به سَرِ زانوانت برسد

دستم به دامنت

غرق که می شوی برمی گردی آسمان

مردن نوعی تبخیر است

موج که بَرَم می دارد

با خودش می برد

دستم را بگیر

که لایِ چین های مزرعه ی گندم و برنج پدربزرگ

باد می وزد

دامنت پیش کش کدام آبادی؟

دستم را برداشتم از کدام مین؟

پایم را بریده بودند از این سرزمین

خشکسالی قصّه نیست

این همه قطره تو را از رو نبرد

از چشم هایم گذشتم

دیگر کاری از دستم بر نمی آید

فقط باید دعا کنی

که دیگر هیچ تفنگی به آسمان نمی زند

تا مرغابی بیفتد سَرِ سفره ی مادربزرگ

هیچ روباهی به روستا

که خواب مرغ ها به هم بریزد

هیچ گرگی به گلّه

پس هیچ کس دروغ نمی گوید

چه برسد به میله هایی

که دارد موهای سفیدم را می شمارد

یادت نیست

باد آسیاب را نمی چرخاند

این تقدیر است

تقدیر من آرزوهایم نیست

فقط داریم رونویسی می کنیم

خدا دارد دیکته می گوید

ما پشتِ سَرِ هم 20 می گیریم

تا پلک بزنی برگشتم

به همان زندان گوانتانامو که نمی دانی یعنی چه؟!








 

 

فعلن حوصله ی خودم را ندارم نه این که شعری ندارم باور کنید نزدیک به دوازده شعر جدید دارم ولی کو گوش شنوا...

 

 (۱)

به دوست بزرگوارم سید محمد امین جعفری

 

 تا ایران توی نقشه بخوابد،

خیال جمشید را تخت می کنم،

که این بار خانه خراب نخواهد شد

هیچ گوری سد نمی تواند شود

تا نماند تاریخ توی ذهن

هیچ سدّی نمی تواند گورش را ببرد

گم کند به بهانه ی نم پس ندادن

تخت جمشید...

خیس خورده ترین تختی ست

که خواب اسکندر به خود دیده

این فکرها گاهی از سر سوزن رد می شود

گاهی از دروازه قرآن، نه

گوش کن فالت را:

- خواجو نشسته از آن بالا پنهانی گوش می دهد به مهمانان"

بفرمائید داخل!

این شهر دریا ندارد

ولی تا دلتان بخواهد پری دارد

که داد خوانندگان ایرانی را درآورده

که با این همه حفظ خواهد شد سالیان سال.

حافظ هم مثل من داشت می گفت که صدایش را بریدند"

شهری ست پر کرشمه که خوبان...

نت هایش را زیر و بم می نوازند

از هر جهتی که مسیرت را گم کرده باشی

نزدیکتر بیا

صدا، صدای دهل نیست

به امام رضا داشت فال می گرفت

گوش کن

در این دروازه با هیچ، باز نشده

که بخواهد با هیچ، بسته شود

کم کم تخت جمشید را بیرون می کنند از شهر

این حکم شاه بودن است

حتی شاه چراغ هم...

هر کسی اینجا وکیل است برای خودش بازار داشته باشد

کریمخان باید باشی

 تا ارگ به نامت بخورد و برای خودت فرمانداری کنی..!

دوباره دارد فال می گیرد

تا سیگاری نشود نامش

کم کم چه بر سرش می آید؟!

چند کمان ابرو نیاز است

تا چنگیز خان بی خیال شود؟!

چند تخت لازم دارد

تا سر اسکندر را گرم کند

با چند باغ ارم

با چند باغ اناری

با چند دلگشا و عفیف آباد

می شود برای توریست ها نمایش داد بهشت گمشده را؟!

هر چه رشته بود پنبه شد

فالوده فالوده سهم مهمانان شده

به دریا آنقدر نزدیک نیست تا هوای پری به سرت بزند

تو ای پری کجایی؟!

سری به حافظیه بزن

خواهی فهمید

سعدیه فراموشخانه ی خوبی ست

پریا گول نخورید

شازده کوچولو هم باشی نمی توانی دل بکنی

حتی از شیرازه ی این حرف هایی که حتمن کتاب نمی شووند

گوش کن

آوازه اش رسیده به جایی که الان داری گوش می کنی

مارکوپولو اگر توریست بود و سر از شیراز در می آورد

سفرش تمام می شد

حتمن باید سرت به سنگ بخورد

تا بفهمی

می ترسم بمیرم از این حرف ها،

تا جان سالم در ببرم.

کدام طرف را گرفته ام

که مرا ببرد

از این همه شعرهای شهرنشین

تا ایران توی نقشه بخوابد و

خواب های شیرازی به خود ببیند

حتی اگر دستت به جام جهان نما نرسد،

می توانی فردا خواب کرمان را ببینی

اگر از زلزله نمی ترسی

- ابرو کمند شونه بلندُم

شهر خودُم

گوش شیراز پر است از این صداها...

 

 

 

 

 

حدیث باتو نشستن برای بار نخست

مثال لکه ی ننگی ست که نباید شست

دوباره از تو نوشتم حدیث هجران را

بگو چگونه بیاندازمش به صندوق پست

که هیچ از تو ندارم نشانه ای افسوس

مرا چه می شود اینجا گزینه های درست

چقدر سخت گرفتم زمانه را اما

که بی تو راه عجب سخت بود و پایم سست

همیشه منتظر چشم های زیبایم

که خیره مانده به آیینه در نگاه نخست

برای یافتنت دور خویش می گردم

که قصه های من اینجا شبیه مارکوپولوست

زمین و من شب و روزی شبیه هم داریم

    همین...

                      که....

دوستت دارم

۱۲ آگوست

 

 

 

 

 سلام که می کنم پس هستم

با دو کار دیگر برگشتم

 

اين "بهار" است يا "زمستان است"، "شاملو" يا "فروغ" يا "اخوان"

من جرا شاعرم زماني كه، شعر خود را شنيدم از ديگران

همه دارند از تو مي گويند، ماه و خورشيد مانده در دستم

دست از بودن تو بردارم؟! نه محال است

"حضرت انسان"

فكر كرده كه بي شما بودن به همين سادگي ست امّا بعد

فكر كرده "شما چقد پستيد"، اين سؤال است يا تعجب هان؟!

بي شما "عاشقانه" خواهد ماند، بي شما "عاشقانه" مي ميرد

"بي شما" يك نهاد مسؤول است، كه جوابي نداشت بعد از آن

برگ سبزي كه نقد خواهي شد، عاقبت مثل تحفه ي "درويش"

"خوان هشتم" كجاست رستم را؟! اين "ابوالقاسم" است كه "عريان"

چون دوبيتي براي خود مي بافت، "شاملو" عاشق خودش هم بود

ديد خود را درون آيينه در كنار زنش چنين و چنان

 كه دوبيتي علاج درد من است، مثل آتش براي "ابراهيم "

اين زمستان براي اين كه تويي، مثل دردي براي هر درمان

با "گلستان" به خاطر "سعدي" از گذشته دوید تا امروز

"زندگي قصّه زن و زنبيل" از "فروغي" ست مانده در ديوان

مرگ من اين "تولّدي ديگر" را براي خودت كنار بذار

قسمتم سينماي فردين نيست، دور خود چرخ مي خورد ميدان

نام خود را به من "بهار" نگو، چون كه در من فقط "زمستان است"

با خودت مثل ابر پائيزي، دوري ات را بيار در باران

چشم ها اين مسير سردرگم، بعدِ اين از تو دور مي ماند

چشم ها را به روي خويش ببند، توي شهرم غريب و سرگردان

در پي با تو بودنم هستم، من شديدن دچار شاعري ام

توي فصلم "بهار" گم شده است، "شاملو"، یا "فروغ" يا "اخوان"

همه دارند از تو مي گويند، همچنان در پي تو سردرگم

اينچنين در مسير رفتم من، مانده ام درخطوط اين اتوبان

راه من از شما جدا شده ست، مثل تهران كه دور شد از رشت

منم آن كس كه دست خالي باز از مسير نرفته برمي گشت

 

به تمام سفيدپوستاني كه در آتش خواب هايم مي سوزند

سلام خانومي ! اگه زنگي، اس ام اس اي خرج نكنم كه به يادم نيستي. نه زنگي مي زني نه اس ام اس مي فرستي. روزي كه گفتم نه ديگه بهت زنگ مي زنم نه اس ام اس         مي فرستم... بذار ببينم نشونم مي ده كه به يادم هست يا نه؟ اصن يادم هست يا نه؟! خيلي دوري از من و اين خيلي مسئله ي مهمي به نظر مي رسه مگه نه؟! حرفي بزن، چيزي بگو تا دلم از دلتنگيت برگرده به همون زموني كه دريا بود و هركي شنا بلد نبود غرق مي شد توي دلم.ئلم همون خشكي قديمي بخار شده عزيز. چند شب پيش خواب دبدم.دارم مثل ابر بهار گريه  مي كنم و تو داري با همون لباس رنگ فسفريت كه از بهترين معادن گوگرد استخرا شده قطرات اشكي كه مي شينه توي صورتم رو مي بوسي. ناراحتم كه چرا من رو نمي بوسي. من يك ودهواه به تمام معنام. اشك چشم كه بوسيدن نداره. برگرد تا همه ي خواب هام به هم بريزه عزيز دلم . برگرد تا من لبخندهاتو ببوسم . قبلن هي گاز مي دادي تا سريتر به من برسي حالا داري گاز مي دي كه از من هي دورتر بشي. هرجور كه شده بايد صداتو بشنوم. هرجور شده باز بايد تو بيداري ببينمت. خسته شدم از بس توي خواب باهم بوديم. برگرديم به ياد شهر من كه دريا نداره و خيلي از شهر من به تو نزديكترم تا از تهران. يادم رفت تا بگم كه اين غزل چقد بهت مياد.

صورتي از تنت كه مي افتد.......

                                               دوستدار هميشگي ات بوده و هستم

                                                     من محسن رزوان هستم ها!

 

 

صورتي از تنت كه مي افتد؛ برف مي ريزد از تنت به زمين

ردّ لب هام برتنت پيداست؛ مانده در برف، "ماه فروردين"

بوسه هايم شكوفه هاي تنت، در بهاري كه بر تنت باريد

ريختي شانه را به موهايت، برده بهمن لب مرا پايين

لب من گم شده درون تنت، حاصل لب به لب شدن، اين است

سر كشيدم تن سفيدت را، پر شدم مثل سفره از "هف سين"

سالها عاشق شما هستم؛ مثل تحويل سال نو، رفتم

اين كه فرهاد منتظر مانده ست، به لبش خورده مزّه ي "شيرين"،

اينچنين از سرم نمي افتد، من هواي دل تو را دارم

كه "زليخا" هواي "يوسف" را، دل "يوسف" هواي "بنيامين"...

آه، الهام شعرهاي من! باعث آن كه عاشقانه شود

لب من "بيت بيت" پوشيده، برفِ پوشانده ي تنت را...

اين

آسمان از ستاره لبريز است، لب من از ستاره هاي تنت

از بلور تن تو پيدا شد، عرقِ سردِ خوشه ي پروين

تن تو در تصرف لب من كه لبم پادشاه خاك تنت

تير چشمت گرفته جان از من، سرنگون كرده اي مرا از زين

چشم من ديده برف سنگين را...

تن تو ور باشد از بدچشم....

ريختم بين آتش دل خود، رقص اسفند را بيا و ببين!

روي حرف خودت بايست، بمان.

مثل ديوار باش بر حرفت.

هي نگو من بلندپروازم، پر زدن در خطوط....

"  چين - برلين "

ما به هم مي رسيم بعد از شعر، تو در آغوش من بهار شوي

فصل خود را عوض نكن تقويم!

( آي روزهاي رفته برگردين!!!!!!!!)

 

 

 

 

سلام جزیره

 

 سلام مدتها بود خبری از من نبود. مدتها بود که نبودم

پس با دو کار به روز می شوم تا....

 

 

 کار اول

 

چشم تو شبنم دم صبح گل، مانند چشمه های پر از باران

تو مثل ابتدای زمستانی، آغازی از نهایت یک پایان

شور تو وصف ماهیت نور است، نوری که در تلالو رویاهاست

رویای باز در سَرِ هر کس که، باشد، بگیرد از نفسِ شب، جان

تصویری از حیاتِ دم مرگی، تشبیهِ جذر و مد، "دل دریایی"

با هر بهانه عشق دلش خوش نیست، دیگر نگیرد این سَرِ غم سامان

دامن به دامن از همه صحرا، گل - باید که پا به پات بگیرد، پا

دست مرا بگیر و بلندم کن، از این زمینه دست بر این دامان

روزی که مرگ هدیه برایم داشت، آن روز عشق تحفه ی سبزی بود

برگی که...

(باد قسمت پاییز است، شاخه شود شبیه درِ زندان)

چشم تو را که اشک نمی بندد، سلولِِِ تازه جای مرا دارد

چشم تو باغ وحش اگر باشد، بندی ببند پای خودت، حیوان!

رونق بساط روزی هر روز است، فرقی میان وحشی و اهلی نیست

رونق بساط پهن خداوند است، انسان نهایتا بشود انسان

آغاز بی نهایت یک پایان! این چشمه هم که خشک نخواهد شد

چشم تو شبنم است برای گل، تقلید جاودانگی عریان

اینجا تن سفید تو را لب، باز نقطه به نقطه نقطه گذاری کرد

از چشمه ی حیات نمی پُرسی، از این مسیر من بروم یا آن؟!

راهی که راحت از تو "رسیدن بود"، تن پوش لختی تن تو باشد

تا لب رسانده ام به لب چشمه، دیدم که خواب دیده مرا شیطان

خوابیده ایم ما دو کنار هم، شیطان و من دو جسم به ظاهر مست

شیطانِ ماده جنس مرا دارد، من هم که لب به لب شدم از عصیان

انسان نهایتا بشود انسان، شیطان تازه هم متولّد شد

هرگز خدا شریک نخواهد داشت، دارد تمام می شود، "این پایان"

شیطان دو بار دست مرا بوسید، شیطانِ دوباره با تن من خوابید

انسان در آخر از همه جا رانده ست، تنها پناه، چشم تو شد هر آن

این آبشار یخ زده ی موهات با گرمی تنفّس من زنده ست

چشمان تو کشیده تر از یلدا، چشمان بی تفاوت سرگردان!

این راهِ رفته بر، که نمی گردد، این برکه هم که خانه ی دریا نیست

چشمان سخت مضطربت دارد...

دور تو چرخ می زند این میدان.

میدان به دور چرخش میدانی، هر لحظه پای سرزدنت افتاد

دیگر برای هر نرسیدن، درد –  از یاد برده دیده واژه ای از ایمان...

را تا همیشه هم که همین باشد، این قصّه هم هوای دم صبح است

جایی که آفتاب، امینِ ماست در انتها به روز شود ارزان

"شیطان" برای من خود انسان است، "انسان" برای بودن من شیطان

تو چون فرشته در بغلم هستی، شیطان ترین فرشته ی بی امکان

اینجا وجود، واجب خود بوده، ممکن برای من غم نان دارد

هستی دلیل هست خودش هست و...

جایز برای من که ندارد نان.

چشمت وجود دیدن هر شیئ است، بوسیده ام دو چشم قشنگت را

لبهای من به روی لبت مانده، چشم انتظار و گوش بر این فرمان

پایان شروع تازه ی آغازی ست، آغاز یک تجرّد بی پایان

تصویر ماهِ غرق شده در حوض، عکسِ همین که ماه شود پنهان

ماهِ قشنگِ باطن هر لاشیئ ! ابراز بی تفاوتِ تک وجهی!

بارزترین تجرّد انسانی، رودی که داشت از نظرت جریان

اینجا کنار ساحل آرامت، پهلو گرفت، دل زده به دریا

دریا دوباره خواب بدی دیده، طوفان گرفته پلک مزن آسان!

چشمان تو کشیده سیاهی را، دور خودش جهان معمّایی

بر روی من مبند نگاهت را، لطفن بگیر

                                                 در

                                                     بغلم

                                                           با

                                                             را

                                                                ن.

 

 

 

 اما کار دوم

 

این چند خط را کاملن جدی بگیرید

شوخی کردم

شعر از اینجا به بعد

دارد در زبان اتفاق می افتد

مهم اتفاقی نیست

اتفاقی مهم نیست

مثل من

در همین حوالی ها

فقط داریم دست و پا می زنیم

تا شعر جایی برای خودش باز کند

برای خودتان در را باز کنید و داخل شوید

دخلتان در آمده

خرج و دخل با این همه ورود و خروج در نمی آید

سری که درد نمی کند

درد گرفتن نمی خواهد

خواستن توانستن است

توانستید این چند خط را جدی بگیرید؟!

یا تمام این خط روی خط شدن ها

باعث شده که نتوانی جایی را بگیری

از این همه آدم فقط "تو" را انتخاب کردم

تو را تا حق انتخاب نداشته باشم

من به یک جبر منطقی محکوم شده

خط در ریاضیات تعریف می شود

تعریف در فلسفه

فلسفه در تو

تو باید به من برسی

این در تعریف نمی گنجد

باید اتفاق بیفتد

ما را

گنجه به مادربزرگ می رساند

حالا که نیست

همه این چند خط را جدی می گیرند

 

بالاخره من هم به آرزوم نرسیدم

 

 

نه... صدایت نبود...

من مردم، مرگ در اوج عشق دق دارد

تو چگونه دل مرا بردی، کار با قلب من قلق دارد

 

                                                 رضا عابدین زاده

 

 

 

قصه ای برای دخترم

که امروز فقط او برایم مانده

 

دخترم آرینا!

ترنم موهایت در باد

به تبسمی می انجامد

که بر لب های بابا نشسته

می خندم

 

می توانی هر وقت که اراده کنی

به اشیاء جان بدهی

مثل پیامبران رسالت داری

مرا به راه خودت هدایت کنی

و من هر وقت که می خواهمت مهمانت شوم

با ماشین دنبالم می آیی

از ترس پلس احتیلط می کنی

تا این بازی به هم نریزد

از یخچال برای مهمانت میوه می آوری

منتظر مادرت می نشینم

دست به میوه ها نمی زنیم.

تا مادرت کنار من بنشیند

وقت دارم فرعون نباشم

و تو هم زمان داری

تا جنگ دیگری راه نیندازی

غذا آماده ست

دور هم می نشینیم و

به سیر شدن فکر نمی کنیم

 زن فرعون نوعی آسیه بود

منتظر موسی نشسته

که از دریا بیاید

آرینا دخترم!

به عقد موسی در بیا و

مذهب و اسطوره را به هم پیوند بزن

تو رسالت داری که زندگی فرعون ر ا

شیرین تر از این که وقتی نیستی، کنی

باید حجت بر فرعونیان تمام شود،

فرعونی که با تو خستگی ش می ریزد.

 

بخند مثل مادرت

که شیرینی خنده هایش را

از من هیچ گاه دریغ نکرد

خیل تلخی ها

راه نجات را مدت هاست گم کرده اند.

لب هایت را

وقتی خنده را به چنگ می آورند

 بیشتر دوست دارم

از وقتی آماده ی شکست تلخی ها هستند،

هم دوست داشتنی ترند.

 

مادرت زن فرعون است

یکی از خوبان مصر بود

به قول خدا عاقبت به خیر شد.

چشمانت را می بندی همیشه

وقتی برایت قصه می گویم

یک روز که فرعون برای....

 

نفس که می کشی زندگی ام جریان دارد

نفس بکش و روشنایی را

برای همیشه به خانه مان بیاور

حاضرم نفسم بالا نیاید

اما زندگی ام جریان د اشته باشد

دلم نمی آید از تو دل بکنم

از من روزی خواهی پرسید پیوند اعضا یعنی چه؟!

این که دوستت دارم

یعنی این که قلبم را به قلبت...

 

میوه ها را می خوریم

حتمن بعد از شام میوه آوردی

و حتمن دستپخت تو را خورده ایم عزیز دلم!

از انگشتانت هنر می ریزد

این را از اسباب بازی هایت خوب می فهمند

آرام آرام در حالی که داری

ظرف ها را می شویی

با ما حرف می زنی

و ما فکر می کنیم چقدر بزرگ شدی

چقدر به موسی می آیی

چقدر به پیوند سنت و مدرنیته.

 

هر وقت از تو حرف می زنم

چشمانم کاسه کاسه آب

از چشمه ی اشک بر می دارند

طوری که فکر می کنم

تو را از دست خواه داد

می خواهم عصای دست پدر باشی

نفسم را می گیرد

لحظه ای جدایی از تو.

این ها را به مادرت هم گفته بودم

باور کرد

چون دروغ نگفتم

می خواهی امتحانم کن

بیا قایم باشک بازی کنیم

ببین لحظه ای که قایم می شوی

مث یک عمر بر من می گذرد

به سرعت پیدایت می کنم

و تو ناراحت می شوی

که بازی بلد نیستم

من تاب لحظه ای جدایی از تو را

ندارم

حالا تو هی  تاب بخور

و فکر کن

زندگی نوعی بازی ست

که می روی

که می آیی

جلو می روی عقب می آیی

به عقب بر می گردم

به زمانی که....

 وقتی پدر تورا نداشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر جدید خبر جدید

 

 

پیوست را می توانید از فروشگاه خانه ی شاعران ایران پاساژ فروزنده انقلاب تهیه نمائید

برای شادی روح بلند این کتاب جمیعن آن را نقد خواهیم کرد

 

این شعر تقدیم به زن فرعون که شیعه ی امام صادقی ست و تازه از حج برگشته

 

1

به غارت چشمانت در آمدند ترک ها

برای سفره ای که پهن کردی در نقشه

چقدر می آید خان به ستار و باقر

چقدرجنگل به میرزا

از صدقه سری این

 برکت چشم تو به سر سبزی شمال

نیمی از جهان است وقتی زیر پا می گذاری

خیابان را گز می کنم به یاد نصف جهان

بی هیچ معطلی

 فراموش می شود همه چیز

با تو که بعد از مرگ به درد می خوری

بخند

به پای تو افتادند اسطوره ها

شاید به پایان نرسند

نرسیدن نوعی درمان است

برای دردی که نمی کشی

وقتی نیستم

 می خندی تو به گور بهرام

به مرگ سهراب هم....

بخند و تاریخ را رقم بزن

بخند و کمی با من قدم بزن

شاید باران ببارد

 ببرد

ابر بیاید

پاک کند

 همه چیز را از فراموشی چند سطر قبل

 

2

با گرمی جنوبی ها

آفتاب

 می گیرند فصل ها

به غیرت کردها قسم

 دارم دورت می گردم

پا به پای من قدم بردار

زمینی شدم یک پا برای خودم

که جای من داشت می چرخید

مثل انار ساوه

پرتغال باغ شمال پدر بزرگ

در یک نقشه به دنیا آمد

از یک نصف النهار مرد

روی درخت

تا در یک فصل برسند

مثل من و تو

که داریم به هم.

ایران شهرهای زیادی دارد برای شعر شدن

تو ایرانی هستی

می توانی گربه ای را ببینی

که یکی از ضبط صوت صدایش می زند

صدایش به تو می رسد از آن طرف مرزها

ضبط شده در تاریخ همه چیز

شده تا صدا برسد

شیراز دروازه هایی دارد برای ورود به شعر

کم کم داری فرش می کنی تمام صفحات تاریخ را

جغرافیا مسیر خود را عوض می کند

از ایران  به همین راحتی نمی توان گذشت

این همه خبر دست اول

خبر چینی هم عالمی دارد

نوع دیگری نمانده بود

خیال تو اگر تخت باشد جمشید دارد

پادشاهی این سرزمین برازنده ی توست سرورم

من هم به هوش بودم

از همان اول

 که به کسی دل نسپارم

فال سعدی گرفتم

به حافظ بر بخورد

دوزاری ام بیفتد

شستم خبردار می شود

 

3

تا مرا بیاد بیاوری

حواست را جمع کن

تو فقط در تاکسی زنم هستی

نه در کتاب های درسی

سکه ای کف دستم می اندازی

هزار چرخ بخورد حتمن رسیده ای

باید بروم از پشت یک تلفن عمومی

باقی حرف هایم را بزنم

از ترس

تو نشنیده بگیری

لهجه ات که عوض می شود

می فهمم شهری دیگر به تسخیردر امده

تو هم به روی خودت نیار

من و ولیعصر را منتظر نگذار

بیا و نقشه ی گنج را از روی کره ی زمین بردار

تا کشتی نوح طعمه ی دزدان دریایی نشده

این همه شعر نوشتم که شاعرت باشم

این همه نقشه کشیدم که زنم باشی

ایران شهرهای زیادی دارد

برای اینکه هنوز به من نرسیده باشی

 

شعری برای خودم

 

 

 

خسته ام از حوالی باور، خسته ام از تقاطع تردید

خسته ام خسته از"نمی فهمم"، خسته ام خسته از "نمی فهمید"

رنگ این آسمان آبی هم]، بعد یک عمر خسته ام کرده

این ملالی که ظاهرش ساده ست، می کشاند مرا به ابن تبعید

خسته از میوه های تکراری، مانده ام از هبوط اجباری

 خسته ام از نبودن آدم، خسته ام خسته از زمین گیرید

خواستم زندگی کنم که نشد، خواستم خودکشی کنم که نشد

مرده ام ترس تازه کم دارد، رنگ تکرار دارد این تهدید


هرچه می خواهم از "نمی یابم"، هرچه می جویم از "نمی گیرم"

چرخش چشم من که تکراری ست، خسته ام از نگاه بی امید

خسته ام از سوال بی پاسخ، بودن بی دلیل تقدیری

خسته هستم ولی اگر باشی: (جمله ای بود از سر سیری)

سرو مستی کنار دستم بود، سایه اش بر سرم پریشان  ریخت

مستی ازسر پرید وقتی سرو، شاخه ای را به گردنم آویخت

جان من به لبم رسیده لبی، بوسه توجیه خسته ام آمد

خواستم با خودم نشد با نو، خواستم با تو که شنیدم بد.../

بد بیاری بهانه تازه ست، مانده ام در خودم بدون دلیل

"دل بکن" گفتنش فقط ساده ست، زندگی دست خالی قابیل

برزمین مانده منتظر باشید، این زمین صحنه نمایش بود

دوکلاغی به نقش بازیگر، "نه خداییش" یک همایش بود

فکر این بود تا خودش باشد، بعد از این هرکسی  برای خودش

هرکسی ماند با خودش به "درک"، هرکسی رفت،رفت "پای خودش"

سرو مستی که جزو طراحی، روی صحنه به نقش یک زن بود

دردلم آتشی به پا کرده، درتنم مثل آتش نمرود

آتشی که نمی شود خاموش، فرق داریم ما همه با هم

که زمان می برد برای شما، این که تقدیرمی رسد کم کم

عشق پیکار دشمن فرضی، دل من موقعیت دشمن

این هدفهای پیش تعیین شد، این گرا تحفه ای به تو از من

مثل قابیل سنگ بردار و بر سر من خراب شو حالا

موقعیت کجای این عشقی، اسم شب  من تفی که سربالا

بغض بودن عجب گلوگیراست، نفسم را گرفته این ماندن

باز باید دوباره بنویسم، از شما، از خود شما....."ایضا"

با شما بودن من از تکرار

"خسته ام از دوباره بودن هام

جنگ بودن یا نبودن نیست

جنگ باید بمیرم و این جام

با چه حقی دوباره من زندم

 آخه کی گفته که باید باشم

خسته تر می شم از زمونی که

شب بخوابم سحر بازم پاشم"

باعث جنگ ها تویی بانو، باعث قتل حضرت هابیل

ناخلف باشه آدمی چون من، که نره به پدر "پدر قابیل"

باز فردا رسیده از امروز، خسته از روزمره گی هایم

چون که خورسید مشکل اصلی ست، می رسم مثل فحش تا خورشید

من تفی بوده ام که سر بالا، رفت و خورشید را شناور دید

همچنانی که آتش خورشید ، چون که خاموش می شود را دید

روز و شب هایمان به هم پیچید، اتفاقی دوباره می افتاد

همچنان ما فقط که خسته شدیم، خستگی دورمان فقط پیچید

شب و روزم همیشه چرخیدند، بی دلیل و بدون هیچ هدف

خسته ام از سرودن خسته، خسته ام از سرودن تردید

 

 

 

برای امام جواد است

 

 

سر پدر را به دامن می گیری
که تاریخ برعکس ورق بخورد
پاره ی تنش را به دامن گرفت پدری
تا باد چشمان یعقوب را برگرداند
به پیراهن یوسف
پدری که از درد به خود می پیچد
چشم به درمانده
زمین سرگیجه دارد
25 بار دور سر تو چرخیده بود
تا چشم نخوری
خوردی و چشمان سیاهت را بست
همه چیز دارد می سوزد
درست عین جگرت
که خاطرات پدر را ورق می زد
تا اول انگور یا انار؟!
در لحظه های حساس به درد می خورند میوه ها
برای تاریخی که فکر می کند
دارد سخت ورق می خورد
مدت هاست که باد نمی آید
که شعر را برگرداند
تا اول انگور یا انار؟!
همه چیز دارد عوض می شود
حتی مسیر این شعر
خدا به نام تو به خلق روزی می دهد
پس خدا بخشنده است
و نامت زبانزد خلق شد
به نام خودش
خدا بزرگ تر است
تا بخشیدی لبانت را به ظرف
جام ها داشته هایشان را به خاک ها افشاندند
تا هرچه را که بخشیدی از خاک سر در بیاورد
که چرا؟
تا ته سر کشیدی
که فقط 25 بار دور سر تو بچرخد
زمینی که هنوز سرگیجه دارد

 

 


 

                                                                    

 

 

پای تو باشد آنچه می گویم دروغ راست.                                                                                                                          

پای تو بنویسند شعرم را اگر زیباست.                                                                                                             

وقتی که در شبهای شعر ما چراغی نیست                                                                                                          

تنها صدایی که نمی ماند صدای ماست

چیزی که در شعر من و تو شاعری می کرد                                                                                               

 نصف جهانی مانده در با هم نبودن هاست

تو شاعری مثل خود من این غزل تحفه ست                                                                                                    

محو شکست شعر در چشمت خود نیماست.

        ...........

 آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب....

دارد از تو می گوید نمی بینی چرا که شاعری این جاست

اما دوباره لب به لب ساحل نمی فهمد                                                                                                             

پر می شم چون ساحلی که لب به لب دریاست.

روز و شبم بعد تو کوتاه آمده بانو                                                                                                               

 وقتی شب موی تو هر روزه شب یلداست.

باید دوباره از تو بنویسم که رفتی –نه؟!-                                                                                                    

یک نه نمی آید فقط سهم من از فرداست

معشوقه های مانده در بغضی فرو خورده                                                                                                          

بغض نفس گیری که آدم داشت در حواست

باران پذیرای غم دیروز و امروز است                                                                                                           

چیزی که در باران نمی چسبد جدایی هاست

معلوم شد در این هوا باران زده امروز                                                                                                            

در آسمان چشم من رنگین کمان پیداست

بیتی که از تو کم بیاید شعر هم باشد                                                                                                              

 باید بسوزد پای تو شعری که در بالاست                                                                                                                   

 

 

 

 

 

 

 

دور نصف جهان را خط مي كشم

استوا همين كار را با زمين كرد

داغ كرده ام

باران، سيل مي بارد

و خرماهايي كه از ارتفاع نمي ترسند

زودتر مي رسند

مثل بزرگراهها

كه سريعتر از من.

حالا تو هي دست و پا بزن

تا تمام طول اين بزرگراه را

شنا كرده باشي

اين همه خودشان را به آب زدند

دلشان دست توست

اين همه به درد غرق شدن نمي خورند

زاينده رود بايد فكري به حال خودش بكند

دارد همين طور آب مي رود.

 

 

 

 

 

بالاخره به روز شدم

 

 

گشتم نبود این که « خدا » یا « نمی شود »

گم می کنند خاطره ام را ........ نمی شود

 

پیوسته رفت و پای خودش را کشید و گفت:

- شرمنده ام که پای تو هم پا نمی شود

 

کم می شود دو دست تو از دست سالها

گشتم ولی دو دست تو پیدا نمی شود

 

بی دست و پا گلوی من از دست بغض ها

این بغض های بی سر و پا، وا نمی شود

 

یادم نمی رود هوسی را که هی نوشت

از خاطرات درهم من با نمی شود

 

با این نمی شود که نشد من نوشتمت

یک خاطره از آن من و حالا نمی شود؟!

 

من آن مسافری که بلیطی نداشته است

در ایستگاه، صبح، - نه آقا نمی شود

 

حتما کسی برای خودش جا گذاشته است

بر روی ریل فاصله ای تا نمی شود

 

بیچاره من که تا شده بود اعتبار من

در دست توست فاصله ها را نمی شود

 

نادیده رفت تا که رسید آخر قطار

حق با تو بود خاطره ام جا نمی شود

 

 

 

كسي كه منتظر است

ساعتش دير مي گذرد

گردن زمان از مو هم باريك تر

بزن شايد به آخر رسيد و آمدي

خدا از رگ گردن به من نزديك تر بود

مي آيي و مي مانم

زمان نشان مي دهد

خضر و عيسي از تو بزرگ ترند

كه مي گذرد

اينجا خضر و عيسي را در ركابت

بدون آنجا كه بگذرد

زمان از ترس به آخر نمي رسد

يا از خستگي؟

عقربه ها پيرتر از اين حرف ها هستند

كه نتوانند جلو ببرندش

بايد دست به عصا راه بروند

ساعت ها مثل سليمان

منتظرت هستم

چون دور دور جوانان است

و آخر زمان ته دنيا نيست

اگر چه هميشه لحظه به لحظه بزرگ تر شود

بگذرد

پيرتر شود

چقدر خوب ماندي

قيام كني بدجوري پير مي شوي

حتي اگر سايه هم نداشته باشي

به زمين نرسيده

با تير مي زنند

چه برسد به جايي كه از آنجا ديگر نيستي

خسته شدم

وقت آن است كه خودي نشان بدهي

حتي اگر نيايي!

 

 

 

 

 

خودش را غرق کرد

دریا!

به آب بازی اش می ارزید

خورشید

غروب پرت شد پایین

از بالای آسمان

ماه قرص خورد

هر 14 تا را پشت سر هم

جنگل خودش را ریشه کن کرد و

نفس نکشید ماهی

تا بیاید سطح آب

حتی می توانست خود را حلق آویز کند

تا بیاید سر سفره

از بس خا.ک خورد

کویر زنده به گور شد

اما من طور دیگری فکر می کنم

مثل تو که فکر می کنی

-"خودم را با پیوست هام کشته ام"

حرف نزن!

دارم کسی را پیدا می کنم

مثل من که رگ هایش را

 از این همه خونی که رفت.

زمین از خط استوا جدا شد!

 

 

 

 

 

تحویل بگیرید

کسی را که نفس های آخرش را می کشد

دعا کنید راحت تمام کند

بالای سر محتضر را خلوت کنید

لطفن بروید خرید عید

مثل همیشه

مادرم برایش سفره گرفت

شاید خوب شود

هنوز همین طوری است

فقط می چرخد و شب و روزش را جابجا می کند

این قدر منتظرمان گذاشت

که جای خالی سبزه ی سفره را پر کرد

آب ماهی را عوض می کرد

سیب را از چنگ آن دو درآورد

با سنجد سر به سر مردم می گذارد و

کلی می خندید

وقتی فهمیدم سیگار نمی کشی

گفتم حالش خوب می شود و

 هفت سین امسالتان درست هفت تاست

همیشه یکی بیشتر بود و

خرج مهمان می کرد

وقتی خاله جان سرطان مری گرفت،

نمی توانست غذا بخورد.

عیدها سفره پهن می کرد

که یک سال طول می کشید تمیزش کنی

آخر عمر همه چیز را عقیقه کرده بود

چون خودش نمی توانست بخورد

از این عیدها

یک قبرستان مانده

 که دو ردیف آن را ما اشغال کردیم

همین طوری داریم پیش روی می کنیم

اگر خدا بخواهد چند سال دیگر

یک آرامگاه خانوادگی داریم

که اسمش را گذاشتند امامزاده

همیشه این سال بود

که نفس های آخرش را می کشید

ولی یکی دیگر می مرد

امسال اگر نمی خواهد بمیرد

می توانم عید خانواده ام را عزا کنم و

ردیف سوم قبرستان را من بسازم

 

 

وقتی سرفه می کنی دلم می لرزد

دلم که می لرزد سرفه می کنی

هی چرخ می خورد

هی چرخ می خورد

هی چرخ های ویلچر

که بیشتر از زمین می چرخند

که شب و روزشان چقدر زود می گذرد

و حتمن چقدر زود خواهی مرد

بغلم کن!

که زمین از چرخیدن بایستد

و سرت را محکم به سینه هام فشار بده

تا سرفه نکنی

موهایم را زیر روسری ام سفید می کنم

خیلی منتظرت بودم

        لااقل چند درصد از تو برگردد

زندگی با نیمی از تو هم برایم کافی ست

 

      

 

برای واقعیت دفاع مقدس شهید شیمیایی داوود گلزردی

 

 

 

 

 

بی سوادی از سر و کول علم بالا می رود

ریش گرو گذاشتی یا مو؟

شیمی درمانی این چیزها را نمی دانست

هر دوتاش را برداشت

یک وقت مدیون نباشد

این را می شد از ناله هایت فهمید

که برای کودکی پسرت ترسناک شدی

"تو را می فهمید"

یک جمله ی کاملن رسانه ای ست

رسانه به درد می خورد

اما نه به درد تو .

نفس هایت یکی در میان بالا می آ مد

 تا به کسی بدهکار نباشی

ناز نفست!

بیشتر از خیلی ها می فهمد

این اواخر صدایت هم در نمی آمد

تا متهم نشوی

صدای سرفه هایت قطع نمی شود

تو به خیلی ها آلرژی داری

از این جا به بعد را

 رسانه نمی گذارد همه بفهمند

پس من هم نمی نویسم

برای این که شهید دفن شوی

خیلی به مادرت سخت گذشت.

 

 

 

 

 

"حوض ها "

 

 

"تازه این حوض ها را خالی کرده بودم

پرش کرده

مردم آزاری هم حدی دارد."

- "آب حوض کشی هم شد شغل؟!

این سطر ها ی چپ اندر قیچی هم شد شعر؟!"

 

با این قیچی که تازه وارد شد

می خواهم شعر را ببری

از وسط حوض ها

وقتی که خالی بود تا پرش کردی."

 

" صدای دست ها

تو را به یاد چی می اندازد" –

"منتظر افتتاح فاز دوم شعر باشید

 

 

 

من درهمیشه های توتکرارمی شوم

در بین دست های توبیدارمی شوم

مثل تمام عقربه هامی خورم به صفر

حالاکه یک دقیقه شدم خوار می شوم

هی چرخ می روم و سرم گیج می خورد

درتیره های چشم خودم تار می شوم

شعری به دورحرف دلم پیچ می خورد

برسرخی لبان تو انکار می شوم

سقفم که بر سر تو یکی سایه می کنم

ازمن بترس عاقبت آوارمی شوم

ازبس برای توغزل تازه گفته ام

تکرار می شوی تو و تکرارمی شوم

من دلخوشم به صبح که شب تا سپیده دم

دربین دستهای توبیدارمی شوم

 

از مرجانی که توی دریا بزرگ می شود

تا تویی که خشکی را سر کشیدی

تا دریا شوی

خیلی راه رفته ام

می ترسم نرسیده تمام شوی.

پاهایم دستم نبودند که بمانند

و برّوبر

جاده ای که زیر آب می رود

را تماشا کنند

حتی اگر جاده را آب برده با شد

بی تو دریا نمی شود.

موج موج

می افتی

به ساحلی که ایستاده ام

تا خیس شود.

جاده تمام می شود

و تو به خاطر

مرجانی که در خودت بزرگ می کنی

قلپ قلپ آب خوردی

تا ...

برای دریا شدن باید غرق شد

می شوم

دریا مرا پس نزن!

 

 

 

زرد می شود

وقتی که زیر پایت از برگ می خارد

پاییز ….

پاییز که خنده نداشت.

داشت؟

 

 

وقتی ها را که می نوشتم

پشت سر هم

پشت دستم را گاز ....

-گفتن نمی خواد جاشو ببین-

خودکار حالا حالا

           –ها-

           دستم را می سوزاند.

 

-بوی سوختن می آد-

بوی دماغ که پشت وقتی ها

گیر کرده است

دروغ نگفتم که دراز شود،

تمام اتفاقاتی که مرور شد

پشت دستم را گاز می گیرد

-دِ...دِ...دِ...-

دارم شاخ در می آورم

برای  امیر من که مومن نیستم

 

 

 

دو بار سر باز می کند

شما بشنوید

سفره ی دلش را باز کردند

یعنی حرف های زیادی دارد

برای گفتن

تا به همه برسد

چند قطره بیشتر

حرف هایی که هیچ چاه سر نمی رودش

از نشنیدن

یعنی سر در نمی آورد

ما که این حرف ها سرمان نمی شود

فقط فکر می کنیم

در هر دو بار

 به او رسیدی

چقدر نتیجه گیری خوبی ست

با این همه فلسفه که خرجت میکنند

تو به فاطمه می رسی و

سهم جهان از تو

زبانی دراز است که نمی پرسد

تا دست خالی باشد

بار دوم که سر باز می کند

 حتی قرآن

 برای این که بخواندت

یکجا می نشیند بر قلب پیامبر

که امسال اعظم شده

ما همه چیز را عوض می کنیم

شاید شما هم عوض شدید

و ما به شیعه بودنمان ایمان بیاوریم

 

 

 

از دلواپسی هایم بالا می روم :

« دارم دا....ر می زنم

ببخشید!

دارم جار می زنم

                                   (چقدر حرف ها

شبیه به هم شده اند)

از من آن قدر بالا رفته اند

که دلم می خواهد

یکی بیاید

مرا بکشد از زیر طناب ها

که زبان من به چیزی گره نخورد.

این طناب ها

که شعر با آن بسته شده اند

باید تو را

به یاد من بیاندازد

که دارم خودم را

دار ....

که بلند شدن نمیخواهد

" بلند شو! "

«روزی باید

 چوبش را بخوری »

*********************************

این ها همه برای یاد آوری  بود

دار زدن نمی خواهد

دار زدن میدان

می دانم

این جا فقط جار می زنند

اما حالا:

« دارم !!!  »

                                    که بالا می روم

یک نقد

 

 

                               پانزده عدد بزرگی است

 

پانزده عدد بزرگی است یک جمله ی معترضه نیست، واقعیت دارد.

شهریور ماه 85 کنگره ی شعر دفاع مقدس، پانزدهمین دوره ی خود را پشت سر گذاشت.

14 برابر تجربه را حتی در کوچکترین بخش برگزاری آن نمی شد دید. در کنگره ی پانزدهم تجربه ای به چشم نمی خورد.شاعران، برگزار کنندگان، داوران، میهمانان ارومیه ای، همه در کنار هم یک تیم بسیار بزرگ و قوی را تشکیل می دادند.اما چرا همیشه یک تیم بزرگ نتیجه ی بزرگی نمی دهد. شاید یک تیم قوی و بزرگ انتظارات مخاطب را بالا می برد و همیشه مخاطب به نتیجه گیری ذهنی خود نمی رسد. پس از برگزاری کنگره ی شعر دفاع مقدس در ارومیه به این نتیجه می توان رسید، دیگر امیدی به کنگره های دولتی نمی توان داشت . چون ارگان های دولتی برای اجرای عملیات اجرایی خود هیچ گونه خلاقیتی را به خرج نمی دهند حتی اگر یک تیم بزرگ داشته باشند. وقتی روی یک قاعده و روش همیشگی موظف به اجرای برنامه هستند از این بهتر نمی شود انتظار داشت .قاعده و قانون همیشه برای ارگان های دولتی یک خط قرمز ایجاد می کند و همیشه این خط قرمز محدودیت و همین محدودیت هاست که خلاقیت به وجود می آورد  را یکی از مسئولین فرهنگی گفت. ولی در صورتی خلاقیت ایجاد می کند که امید و توانی برای برگزارکنندگان باقی مانده باشد را من از ترس می گویم.

از هر چه بگذریم شکایت های حاضرین در کنگره برای رسانه ای که خط قرمز نداشته باشد خوشتر است.یکی از شاعران جوان و بزرگ کنگره شکایت می کرد از این که شعرش برگزیده شده است ولی در کتاب چاپ نشده،

همه ی شاعران از داوری می نالیدند، 15 برگزاری این همه اعتراض نشان دهنده ی نتایج خوب برای بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس نیست.

 یکی از شاعران از دید فمنیستی به کنگره نگاه می کند که چرا در شاعران برگزیده جنس مونث به چشم نمی خورد.

یکی دیگر از شاعران از این مسا له می نالید که هدف کنگره بها دادن به جوانان است در حالی که کاکایی، شکارسری و مودب خیلی جوان نیستند که جایزه ی قدس را  می برند و همه ی شاعران معتقد بودند اهدای جوایز به این سه نفر یعنی خرد کردن و کوچک کردن جایگاه این سه شاعر جوان کشور.

ولی به نظر من در برگزاری پانزدهمین کنگره ی شعر دفاع مقدس دو مطلب را می توان در نظر گرفت که بی توجهی به آن به نفع خیلی ها نیست. یکی این که اگر همه به کنگره ی شعر دفاع مقدس معترض باشند یعنی لطمه خوردن دفاع مقدس و فلسفه ی آن از برگزاری کنگره ی شعر که این نتیجه ی هدف کنگره ی شعر دفاع مقدس نیست، کنگره ای که می خواهد راوی دفاع مقدس باشد. یعنی هم سیخ از آتش کنگره ی شعر خواهد سوخت، هم کباب و ما با برگزاری یک کنگره ی شعر سوختگان زیادی خواهیم داشت. نکته ی دیگر که بسیار مهم تر از این مطلب نخست است را می توان بدین شیوه بیان کرد که برخورد بد سیاست گذاران عرصه ی فرهنگ و ادب کشور و نگاه مشکوکانه ی آنان به هنر و ادب ایران زمین،  جریان روشنفکری بسیار بدی در جوانان ایرانی ایجاد کرده است که به طرز فجیعی مخرب و به ضرر جوانان و ایران خواهد بود و آن جریان روشنفکری، جریان نق زدن است. جوانان هنرمند ایران همگی کارشان شده  نق زدن.  

 به عنوان یک هنرمند جوان به هیچ وجه مسئولانی که این جریان بد روشنفکری را در میان

جوانان ایجاد کردند و از جوانان موجودی غیر قابل تحمل ساختند که بد گفتن و نق زدن

 سرلوحه ی  گفتار ورفتارشان شده باشد نخواهم گذشت . نه! تقصیر جوانان نیست. چون خصلتی در جوان وجود دارد با نام بازگو کردن مشاهدات . آنقدر مسئولان برخورد نامناسبی دارند که بازگو کردن آن، جریان روشنفکری مادربزرگانه ی جوانان رابه راحتی  به دنبال خواهد داشت.

دفاع مقدس مسبب این همه اعتراض است. این همان نتیجه‌ای نیست که مسؤلان فرهنگی می‌خواستند با سیاست‌گذاری‌های خود به آن برسند و یک نسل فدای پانزده تجربه‌ی اینان می‌شود تا

کشور ایرانی اسلامی ما مسوول باتجربه‌ای داشته باشد و  بشود به آن افتخار کرد حتی اگر غرامت‌های بسیاری داده باشیم.

این که شاعران در کنگره‌ی پانزدهم شعرهای کردی و ترکی دفاع مقدس بشنوند آن هم در تعداد بسیار زیاد، میزبان نوازی شاعرانه‌ نیست بلکه یتیم نوازی شاعرانه‌ایست که حاکمیت و قدرت اعمال می‌کند.

این که شاعران ‌پایتخت فرصت قرائت شعرهای خود را نداشته باشند به بهانه‌ی این که تریبون دارند و شاعران شهرستانی کمی عرض اندام کنند یتیم نوازی شاعرانه‌ محسوب می شود و من اگر شاعر شهرستانی بودم به نوعی شاید به من برمی‌خورد. باید توجه داشت که همه‌ی این لطمات و اعتراض‌ها به دفاع مقدس بر‌می‌گردد و یکی از شاکیان کنگره‌ی شعر ، دفاع مقدس و آرمان‌هایش است . برگزاری یک کنگره‌ی فرمالیته‌ی سالانه تمام آرمان دفاع مقدس هشت ساله نیست ولی هدف بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس است . لااقل در این 15 برگزاری این را نشان می دهد.

 ولی ما می توانیم مثل همیشه نبینیم و فقط تعریف کنیم .یعنی مثل هر سال کنگره ی خوبی بود . 150 شاعر در ارومیه گرد هم  آمدند و به آرمان های  دفاع مقدس پرداختند....................

از نق زدن پرهیز کنیم، ان شاء الله امام زمان می آید.