سلام که می کنم پس هستم
با دو کار دیگر برگشتم
اين "بهار" است يا "زمستان است"، "شاملو" يا "فروغ" يا "اخوان"
من جرا شاعرم زماني كه، شعر خود را شنيدم از ديگران
همه دارند از تو مي گويند، ماه و خورشيد مانده در دستم
دست از بودن تو بردارم؟! نه محال است
"حضرت انسان"
فكر كرده كه بي شما بودن به همين سادگي ست امّا بعد
فكر كرده "شما چقد پستيد"، اين سؤال است يا تعجب هان؟!
بي شما "عاشقانه" خواهد ماند، بي شما "عاشقانه" مي ميرد
"بي شما" يك نهاد مسؤول است، كه جوابي نداشت بعد از آن
برگ سبزي كه نقد خواهي شد، عاقبت مثل تحفه ي "درويش"
"خوان هشتم" كجاست رستم را؟! اين "ابوالقاسم" است كه "عريان"
چون دوبيتي براي خود مي بافت، "شاملو" عاشق خودش هم بود
ديد خود را درون آيينه در كنار زنش چنين و چنان
كه دوبيتي علاج درد من است، مثل آتش براي "ابراهيم "
اين زمستان براي اين كه تويي، مثل دردي براي هر درمان
با "گلستان" به خاطر "سعدي" از گذشته دوید تا امروز
"زندگي قصّه زن و زنبيل" از "فروغي" ست مانده در ديوان
مرگ من اين "تولّدي ديگر" را براي خودت كنار بذار
قسمتم سينماي فردين نيست، دور خود چرخ مي خورد ميدان
نام خود را به من "بهار" نگو، چون كه در من فقط "زمستان است"
با خودت مثل ابر پائيزي، دوري ات را بيار در باران
چشم ها اين مسير سردرگم، بعدِ اين از تو دور مي ماند
چشم ها را به روي خويش ببند، توي شهرم غريب و سرگردان
در پي با تو بودنم هستم، من شديدن دچار شاعري ام
توي فصلم "بهار" گم شده است، "شاملو"، یا "فروغ" يا "اخوان"
همه دارند از تو مي گويند، همچنان در پي تو سردرگم
اينچنين در مسير رفتم من، مانده ام درخطوط اين اتوبان
راه من از شما جدا شده ست، مثل تهران كه دور شد از رشت
منم آن كس كه دست خالي باز از مسير نرفته برمي گشت
به تمام سفيدپوستاني كه در آتش خواب هايم مي سوزند
سلام خانومي ! اگه زنگي، اس ام اس اي خرج نكنم كه به يادم نيستي. نه زنگي مي زني نه اس ام اس مي فرستي. روزي كه گفتم نه ديگه بهت زنگ مي زنم نه اس ام اس مي فرستم... بذار ببينم نشونم مي ده كه به يادم هست يا نه؟ اصن يادم هست يا نه؟! خيلي دوري از من و اين خيلي مسئله ي مهمي به نظر مي رسه مگه نه؟! حرفي بزن، چيزي بگو تا دلم از دلتنگيت برگرده به همون زموني كه دريا بود و هركي شنا بلد نبود غرق مي شد توي دلم.ئلم همون خشكي قديمي بخار شده عزيز. چند شب پيش خواب دبدم.دارم مثل ابر بهار گريه مي كنم و تو داري با همون لباس رنگ فسفريت كه از بهترين معادن گوگرد استخرا شده قطرات اشكي كه مي شينه توي صورتم رو مي بوسي. ناراحتم كه چرا من رو نمي بوسي. من يك ودهواه به تمام معنام. اشك چشم كه بوسيدن نداره. برگرد تا همه ي خواب هام به هم بريزه عزيز دلم . برگرد تا من لبخندهاتو ببوسم . قبلن هي گاز مي دادي تا سريتر به من برسي حالا داري گاز مي دي كه از من هي دورتر بشي. هرجور كه شده بايد صداتو بشنوم. هرجور شده باز بايد تو بيداري ببينمت. خسته شدم از بس توي خواب باهم بوديم. برگرديم به ياد شهر من كه دريا نداره و خيلي از شهر من به تو نزديكترم تا از تهران. يادم رفت تا بگم كه اين غزل چقد بهت مياد.
صورتي از تنت كه مي افتد.......
دوستدار هميشگي ات بوده و هستم
من محسن رزوان هستم ها!
صورتي از تنت كه مي افتد؛ برف مي ريزد از تنت به زمين
ردّ لب هام برتنت پيداست؛ مانده در برف، "ماه فروردين"
بوسه هايم شكوفه هاي تنت، در بهاري كه بر تنت باريد
ريختي شانه را به موهايت، برده بهمن لب مرا پايين
لب من گم شده درون تنت، حاصل لب به لب شدن، اين است
سر كشيدم تن سفيدت را، پر شدم مثل سفره از "هف سين"
سالها عاشق شما هستم؛ مثل تحويل سال نو، رفتم
اين كه فرهاد منتظر مانده ست، به لبش خورده مزّه ي "شيرين"،
اينچنين از سرم نمي افتد، من هواي دل تو را دارم
كه "زليخا" هواي "يوسف" را، دل "يوسف" هواي "بنيامين"...
آه، الهام شعرهاي من! باعث آن كه عاشقانه شود
لب من "بيت بيت" پوشيده، برفِ پوشانده ي تنت را...
اين
آسمان از ستاره لبريز است، لب من از ستاره هاي تنت
از بلور تن تو پيدا شد، عرقِ سردِ خوشه ي پروين
تن تو در تصرف لب من كه لبم پادشاه خاك تنت
تير چشمت گرفته جان از من، سرنگون كرده اي مرا از زين
چشم من ديده برف سنگين را...
تن تو ور باشد از بدچشم....
ريختم بين آتش دل خود، رقص اسفند را بيا و ببين!
روي حرف خودت بايست، بمان.
مثل ديوار باش بر حرفت.
هي نگو من بلندپروازم، پر زدن در خطوط....
" چين - برلين "
ما به هم مي رسيم بعد از شعر، تو در آغوش من بهار شوي
فصل خود را عوض نكن تقويم!
( آي روزهاي رفته برگردين!!!!!!!!)
سلام این منم لطفن مرا حلال کنید