برای دلتنگی یکساله ام:

 

 

نشسته بود به جایم "خبر" در آغوشت

ندیده بود به جز دردسر در آغوشت

"خبر" نداشت دو دست تو را که بسته شدند

به دور گردن یک شعله ور در آغوشت

نه شعله ور شده ای که درست شکل خودم

نشسته بود فقط تا سحر در آغوشت

سحر که شد بدنش روی تخت سوخته بود

ببین که سوخته هر خشک و تر در آغوشت

تمام شهر به پایت نشسته اند اینجا

تمام شهر شده مختصر در آغوشت

"خبر" دهان به دهان پخش شد که آخر سر

نوشته بود کسی با تبر در آغوشت

چرا دوباره به جنگل کشیده شد دفتر

که خط به خط غزل بی اثر در آغوشت

به جای آن که در آغوش من بهار شوی

نشسته است دو پاییز سر در آغوشت

 

 

 

 

 

 

 

از مرجانی که توی دریا بزرگ می شود

تا تویی که خشکی را سر کشیدی

تا دریا شوی

خیلی تند راه رفته ام

می ترسم نرسیده تمام شوی.

پاهایم دستم نبودند که بمانند

و برّوبر

جاده ای که زیر آب می رود

را تماشا کنند

حتی اگر جاده را آب برده با شد

بی تو دریا نمی شود.

موج موج

می افتی

به ساحلی که ایستاده ام

تا خیس شود.

جاده تمام می شود

و تو به خاطر

مرجانی که در خودت بزرگ می کنی

قلپ قلپ آب خوردی

 تا ....

برای دریا شدن باید غرق شد

می شوم

دریا مرا پس نزن!

 

 

 

 

 

 

 

روشن ترین ستاره ی شب زنده دار من

اسطوره ساز مثنوی در کنار من

 

بانو،غزل،قصیده،دو بیتی،ترانه ام

دیوان کاملی شده بودی کنار من

 

اما چه سود شاعر شعرت غریب مرد

باور نمی کنی که شدی داغدار من؟!

 

این پیرهن که روی تنت سایه می کند

در ازدحام جمعیت سوگوار  من

 

من را به باد هرچه نبودم......نبوده ام

در زیر دست وپای غم بی شمار من

پیراهن سیاه تو....!

یک قصه بیش نیست

چیزی شبیه قصه ی بی اعتبار من

 

گفتی که رفتم از همه ی آسمان تو

اما ببین، بیا،بشنو،غار غار من

 

- را تا شبی کنار همین قبر سر کنی

روشن شود به فاتحه ات این مزار من

 

-"داغت چه کرد با دل من ای همیشه مرد ؟!"

این را نوشته ای که بسنجی عیار من

 

را این گواه رفتن من از هوای توست

چون نقطه ای سیاه که رفت از تبار....

                                            من

دارم درون باور تو زنگ می خورم

پای همین نوشته شده گریه کار من

 

دستت به دور گردن من می شود سیاه

دستت طناب و سینه ی تو چوب دار من

 

محکوم مرگ می کندم......

جای صندلی بگذار زیر پام

                         خدایا نه !

                        نگذار

                         من

بالای دار می روم اما بگو:

                            چرا....

هرگز در این قصیده نبودی دچار من؟!

 

 این صندلی کشیده تر از قصه ی من است

حالا بکش که سبز شوی در بهار

من

من

من

سقوط قصه ی تکرار" من" نبود

یک فصل را بچرخ درخت انار من

 

حالا که می رسی به خدا مرده مرده ام

شادم که عاقبت ننشستی به پار من

 

تقویم ها برای همه فصل ها پرند

تو فصل پنجمی که نیامد به کار من

 

من ریل بوده ام

                 و

                 تو

                    خط های شعر شد

این آخر خط است بفرما قطار من!

 

حالا به جای آخر شعرم پیاده شو

بر خاک من که پر شده است ازغبار من

 

تو هم قصیده ای که به آخر رسیده است

من هم تویی که میروی از این دیار من

 

باید برای رفتن من هم دروغ گفت؟!

من رفته ام دروغ نگو مرده زار من!

 

 

نباختم.

مفت فروختم

تا مشتری شوی.

مفت مفت مفت

مثل یک مشت حرف

که همیشه نشانه ی خروار  نیست .

- مفت را مشت نبین !

دو نقطه کم دارد .

پس نمی توانی خط بعد را بخوانی .

دندانه هایش خیلی وقت می شود افتاده.

دستکش هایت را در بیاور و برو !

تو به هیچکس بدهکار نیستی

من مفت فروختم .

می شود.......

وقتی زیر پایت از برگ می خارد

پاییز که خنده نداشت

داشت؟

جاده کش می آید

آنقدر که بالاخره خوابت ببرد.

بدون سر و ته

از یک جایی شروع می شود

تمام نشده می رسی ته خط

قصه از اول شروع شد

مثل جاده ای

کشیده شده بود تا به تو برسم

خدا را چه دیدی! .

بین شهر ها فاصله می اندازد.

این مسیر را با هواپیما می روم بهتر است

شاید بیش از این به جاده فشار نیاید

از این جاده به بعد هواپیما کشف شد

چون سنی از جاده گذشته بود.

از تابلو هایی که نصب شد

می فهمم هنوز به من بی اعتماد است.

با این که خیلی وقت می شود

سر به راه شد

هر کاری می کند شاید روزی رسید.

به جاش از سر انتقام ماشین ها را می بلعد.

دنیا پر است از این جاده ها

به زمین بگو راحت نفس بکشد.

یکی یکی دارند کم می شوند.

باور کن خودت می دانی نمی رسی

پس انتقام بگیر.

لنگرها بدون كشتي بالا مي روند.

دريا خودش زا جابه جا مي كرد،

جايي براي كشتي ها باز كرده باشد.

خط ها را خوانديد

اين ها دريا را خط كشي كردند.

قبلن كار كشتي ها بود.

هميشه دريا از كشتي ها دور نگهداري شد،

مبادا دستش برسد.

آستين دريا پر از مباداست.

­- ديروز چند تا طعمه ي دريا شد.

قلاب هاي دريا از آسمان افتادند

كه اين همه طعمه ي دريا را تو

تكرار مي كني شايد

چيزي از آستين هايش كم شود.

كسي از آن بالا

با قلاب هاي آسمان از دريا كشتي مي گيرد.

شكار ممنوع!

زمان تخم ريزي است

كه مسيرشان را تا آ سمان عوض كردند.

دريا با دست پر به ساحل بر مي گردد.

آغوش باز كرده

همين طور تا ساحل باقي مي ماند

اما دستهاش

به هيچ كشتي اي بدهكار نمي ماند.

نفرین به تو یک عمر به پایت ننشستم

به موت قسم دل به قسم هات نبستم

بشکن قسمت را که برای همه ی عمر

یک عمر قسم خوردم و هر بار شکستم

 

ما را برای بردن روز آفریده اند

وقتی تو را برای هنوز آفریده اند

یا نه ستاره ای که به خورشید می رسید

تنها ستاره ای که به روز آفریده اند

صدا به شعر رسيد و ورق خودش را بست

ميان هق هق من هي نوشت تا كه شكست

و او نشست كنارم نوشت : خسته شدم

صدا براي هميشه نشست در پيوست

همين كه رفت براي هميشه در پيوست

براي غصه نوشتم كه اين خود مرگ است

جواب داد كه نه! اين فقط كمي غصه است

كه مرگ نه!  فقط غصه هايي از اين دست

نشسته بود كمي عاشقانه تر باشد

ولي چه سود فقط در زبان گرفت و نشست

و بيت بعد شبيهم شد ورق برگشت

صدا براي هميشه لب خودش را بست.

"صدای تو از خرطوم قلیان مادربزرگ نمی آید"

چقدر بلندحر ف می زنی؟

فکر می کنی سنگین شدم

درست مثل گوش هایم که بلند تر می شوند

                                      -خر که هوانمی کنی

یا این چیزی که هوا با خودش برد

من نبودم

بادبادک نبود

بزرگ تر که شدم

هوای توی خرطوم گرفت

تا از آب تکان نخورد و.....

 -اصلا گوشت را بده تا فالت را بگیرم

همه فهمیدند

دست به دست رفت

"مادر بزرگ دود شد"

سنگین تر از این حرف هاست که

از در گوشی کشیده تر باشد

از هر خرطومی

 که فکر کنی بیرون بیاید و تو مجبور باشی بلند حرف بزنی

- همیشه بالای سرش فاتحه روشن می کرد

-شمع پیش کشت

با چای از خودت پذیرایی کن

انتظار داشتی به جای پچ پچ ، قل قل می شنیدی      

                                                           نه؟!

 

ازدست های تو

که برای آن چشم ها خون گریه می کنند

مهربان ترسراغ داری؟!

حالا که افتاده

یکی/ یکی

ازچپ / از راست

دندان هایت بارآنها را به دوش خواهند کشید

وتو

آبرویت را گره زدی با دندان هایت

 که باز نشود

ولی باز عرق کردی؟

قطره

 قطره

 قطره

حالا که به زمین می ریزی

قطره قطره ات

یکجا جمع نمی شود

***   ***   ***

مشک توهم آب رفته؟

درست عین دل تو

پاره پاره

پاره پاره های تورا آفتاب جمع می کند

***********

 عمود آسمان کشیده می شود

تازمین ببیند

که آفتاب دیگرتکیه گاه ندارد

 باید دست برکمر

بریده بریده ها یش راجمع  کند

آسمان

   که خرد می شود

زمین

   آغوش خود را باز می کند                     

خودش را کشت

تا درخت شود

بعد مادرش با درخت خودش را کشت

خطا

از خط های کشیده شده رد نمی شوم

نیم خطی بین من و توست

            که نقطه سر خط

                    ندارد

من . نقطه

امّا . تو

تویی که نقطه ندارد

اعصابم را خط خطی کرده

- تو رو خدا

برای خودت نقطه ای پیدا کن!

همیشه از یک خط

دو نقطه می گذرد

امتحان

مردی که خواست نام خودش را نهان کند

 

می خواست با غزل همه را امتحان کند

 

پس یک غزل سرود ولی هیچ کس نخواند

 

گم شد درون شعر ولی آنچنان کند....

 

ها را کنار زد که غزل یک نفس کشید

 

می خواست تا ردیف جدیدی نشان کند

 

دنبال یک ردیف خودش را ردیف کرد

 

فعلی نمانده بود که تا امتحان کند

 

خود را مرور کرد، به بن بست می رسید

 

از سر شروع کرد دوباره همان کند

 

ها را ردیف کرد غزل حرف تازه داشت

 

می خواست هرچه قافیه دارد عیان کند

 

از سر شروع کرد:نهان،امتحان،نشان

 

یک یک نوشت تا همه را میهمان کند

 

 

 

از زندگی و بودن خود گفت تا که رفت

 

فکری برای شاید این آب و نان کند

 

"مردی که خواست نام خودش را..."تمام شد

 

شاید که با غزل همه را امتحان کند

 

 

فرار

من با تو یک بغل غم فردا گریستم

 

باید بغل بغل غم فردا.........

 

                          که نیستم

 

تا جا برای پر زدنت بازتر شود

 

شاید بدون تو غم من مختصر شود

 

باید کجای زندگی از کوره در....

                                 

                                    نداشت

 

گر می گرفت جسم شبی که سحر نداشت

 

شب تا کدام ساعت تو مثنوی نوشت

 

احمق منم که شعر شدم یا تو ؟!

 

سرنوشت.....

 

با من چه کرد تا که نباشی کنار من

 

رفتی نرفت حادثه از روزگار من

 

هی پشت هم برای دلم بد می آورد

 

باد آورنده را به خدا باد می برد

 

این بد نبود چون که دو ماهی برای من

 

یوسف شدی کنار همین تکه پیرهن

 

هی گریه پشت گریه برایت نوشته ام

 

اما چه سود پنبه شده هرچه رشته ام

 

تنها امید من به خدا ماندن تو بود

 

حالا هزار بیت برایش بگو چه سود

 

 

 

می خواستم.....

 

                و پشت سرت حرف کم نبود

 

می خواستی که بشنوی از "من منم"......

                                        

                                           نه بود!

 

 

" من من د دوس.... تا س رسید لال لال لا....."

 

بند آمدی به لکنت من بند بند ما

 

افتاده اند توی همین شعربی تو باز

 

-اینجا گرفتگی به زبانم نبود ها ؟!

 

اما تو باز....

 

منتظر حرف تازه ای

 

از من نباش تا تو

 

                   -ببخشید تو نه شما

 

"همکار محترم "که همیشه برآن لبت

 

هی سبز شد که کفر مرا داشت ای خدا.....

 

تا در نیاورد همه جا ول کنم نبود

 

ول می کند تمام خودش را در این هوا

 

(تا خط بعد سربرسد چندش آورم!"

 

بالا ....نه!، می....نه، آو....نه، رد

 

                             " تا همیشه را"!

 

پشت سرش ندید که هی خط می آورد

 

این شیرها که بال مرا بسته تا.....

 

                                        خدا

 

راهی دراز،پای پراز آبله کم است

 

جان می کنم برای خودم ها!

 

                                   نه سکه ها  

 

هی شیر و خط و خط خطی شعرهای من

 

با دختری که گم شده در

 

                                 کفش تا به تا

 

پوشیده بود تا همه را با خبر کند

 

شاید فرار قسمت من بود یا تو یا.....

 

فرقی نمی کند که "تو را قسمتم نکرد

 

یا من نه ما/شما نه تو/ آخر نه تو نه ما

 

از من فرار کرد که فراری نبود،بود ؟!

 

کفشم فرار قسمت من کرد

 

پشت پا

 

می زد زمین نخوردن من را بیاورد

 

بالا زمین نداشت که خوردم فقط چرا

 

بالاتر از هوا که فقط سهم من نبود

 

سهمی نداشت از همه جا دختری که با....

 

بالا نمی رود که مرا با تو سرکند

 

بالا می آورد که مرا مختصر کند

 

 

 

مه

دریا را نمی شود

 از پشت پنجره بخار گرفته دید

می نویسم :

        "دریا"

مي بيني

 

دریا روی شیشه خلاصه می شود

قطره قطره از آن پایین می افتد

مرد

تو از هزاره ی آواز درد می آیی

تو از تواضع اعداد فرد می آیی

تمام وسعت جانت هزار ویک زخم است

برای بی کسی این نبرد می آیی

"که با بهاربه ترمیم باغ می آیم"

برای چیست که این گونه زردمی آیی

همیشه چهره ی تو رنگ سبزایمان داشت

ولی به خواب پریده و زرد می آیی

تورا به خاطرباران دریچه ای بگشا

درآن دمی که توبا حجم درد می آیی...

ومن... کتاب لغت را همیشه می خوانم

برای آن که تو با نام مرد می آیی

تو جیبی

 

 

 

 

 

از بند بند تو

 كه هنوز به دست نيامده

نمي توان گفت  تا شعر شوي

حتي اگر كنگره ها را  خرج كنند

 باز پول توجيبي بچه هايت كم و زياد نمي شود

مي گويند گلوله پشت گلوله خوردي

 تا قد بكشي

مادرت در قاب عكس هاي خانه

دنبال استخوانت مي گردد

 آدم توي عكس هيچ وقت پير نمي شود

اما تا تو استخوان تركاندي

 مادرت سپيد شد و خوابيد

 تا براي يك بار

خوابت را بميرد .

...

آنقدر قد كشيدي

 كه در هيچ گودالي

 تو را نمي شود ديد  

اما  نمي شود  تو را نديد گرفت

حتي  اگر كنگره ها  شعر شوند

 باز بند بند تو به دست نمي آيد